خانه / پرونده ها / داستان / داستان برصیصای عابد

داستان برصیصای عابد

داستان برصیصای عابد

عابدی گوشه گیر که همیشه سرگرم عبادت بود، به نام برصیصا.او را مستجاب الدعوه می دانستند.

دختر سلطان وقت به مرض سختی مبتلا شد آنچه مداوا کردند چاره نشد و علاج را منحصر به دعای برصیصای عابد دانستند. او هم که به شهر  و بارگاه سلطان نمی آمد. دختر را با همان حال بیماری به صومعه  عابد آوردندکه دعا کند. دختر را گذاشتند و رفتند.

این عابد بدبخت اگر تقوای حقیقی داشت باید فریاد کند دختر اجنبیه که در صومعه من لازم نیست باشد.

 

می شود دعا کرد در حالی که او نباشد.اینجا احتیاط نکرد.مقتضای تقوی این است که با دختر بیگانه در جای خلوت نماند، چون  رعایت نکرد در دام افتاد.

به دختر نگریست، دوباره نگاه کرد. خیلی جلب توجهش کرد.بیچاره  ی عابد در عمرش به چنین دام نیفتاده بود، اینجا شیطان دلال بود. عبادت چندین ساله نتوانست جلویش را بگیرد و بالاخره کار حرام را مرتکب شد.

سپس شیطان او را وسوسه کرد:

دیدی خودت را رسوا کردی؟ فردا می فهمند که با دختر سلطان زنا کرده ای، تو را می کشند. اگر می خواهی خلاص شوی او را بکش و زیر خاک کن و بگو نفهمیدم کجا رفته است.

بالاخره به قدری او را وسوسه کردکه دختر سلطان را که در خواب بودخفه کرد، بعد او را در گودالی انداخت و خاک و سنگ رویش ریخت و او را پوشانید.

بلی دشمن به یک دام اکتفاء نمی کند تا او را به همان جایی که خودش هست نبرد ، رهایش نمی کند، تا ذره ی ایمانی در دلش هست  طمع نمی برد.

فردا که آمدند احوال دختر را پرسیدند عابد تجاهل کرد و گفت:

« من دعا کردم خوب شد دیگر نمی دانم»

مرویست که شیطان جلوی یک نفر از مراجعین ممثل شد و گفت: « من می دانم کجاست» آنها را بر سر گور دختر آورد و جنازه را نشانشان داد.

مردم به صومعه عابد ریختند، او را کشان کشان نزد حاکم آوردند، آب دهان به صورتش می افکندند.

ٱری! یک لحظه هوسرانی؛ یک عمر پشیمانی، یک ساعت لذت نفس؛پشت سرش چه مفاسدی؟!

بالجمله حاکم دستور اعدامش را صادر کرد و او را بر دار کشیدند.

دارهای سابق غیر از حالا بود که زود خفه اش کند، بلکه چندی آویزان بود تا هلاک شود.

بیچاره ی عابد بر سر دار، فریاد رسی نداشت.هنگامی که در نهایت فشار می خواست جانش بیرون رود، شیطان جلوی رویش ممثل شد که اگر به من سجده کنی تو را نجات می دهم.

بالاخره ایمان عابد بیچاره را هم از او گرفت تا در اسفل السافلین همنشین خودش باشد!

داستانهای پراکنده، شهید دستغیب

 

مطالب مرتبط:

منابع داستان برصیصای عابد

شعر برصیصای عابد

همچنین ببینید

داستان حجاب

بهش گفتم: امام زمان (عج) رو دوست داری؟ گفت: آره! خیلی دوسش دارم. گفتم: امام ...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *