خانه / مناسبتنامه / ویژه نامه ولادت با سعادت امام موسی کاظم علیه السلام

ویژه نامه ولادت با سعادت امام موسی کاظم علیه السلام

ولادت با سعادت حضرت امام موسی بن جعفر(ع) را به مسلمانان جهان تبریک می گوییم.

دل را به دسته گل های انتظار آذین می بندیم و چشم در راه مولود فضیلت ها و سرمشق عارفان و سالکان، امام موسی کاظم (ع) می نشینیم و ندا سر می دهیم: سلام ما بر تو ای که سجاده شب، غمناک از مناجات شب و نیمه شبت و میله های سرد و زندان شرمنده از این همه استقامت تو. ای سرمشق مقاومت و صبوری! ای اسطوره پرشکوه و هارون شکن!






نگاهى به زندگى امام موسى کاظم علیه السلام
طلوع خورشید
از تبار نور
القاب امام موسى بن جعفر علیه السلام
از تولد تا امامت
تثبیت امامت
جلوه‏هایى از شخصیت امام علیه السلام
دوران امامت
ویژگى عصر هارون الرشید

طلوع خورشید

ابوبصیر گفت: همراه امام صادق علیه السلام براى شرکت در مراسم حج عازم مکه بودیم.

وقتى به سرزمین ابواء رسیدیم، حضرت براى ما صبحانه‏اى تدارک دید. مشغول صرف صبحانه بودیم که کسى از طرف همسر امام صادق علیه السلام آمد و به ایشان خبر داد که حال همسرتان دگرگون شده و درد زایمان آغاز شده است و چون فرموده بودید در این باره قبل از هر کار شما را مطلع کنیم، خدمتتان آمدم.

امام صادق علیه السلام همان لحظه برخواست و همراه فرستاده‏ همسرش رفت و بعد از چند لحظه برگشت. ما که چهره شاداب ایشان را دیدیم، شاد باش گفتیم و از وضعیت همسرشان پرسیدیم، فرمود:

خداوند حمیده را به سلامت داشت و به من پسرى عنایت فرمود که در میان مخلوقاتش از همه بهتر است. همسرم درباره‏ آن نوزاد مطلبى به من گفت که گمان مى‏کرد من از آن بى‏خبرم؛ اما من پیرامون آن موضوع از او آگاه‏تر بودم .

من (ابوبصیر) درباره‏ محتواى آن مطلب سؤال کردم، ایشان فرمود: «حمیده گفت: هنگامى که آن نوزاد متولد شد، دست‏هایش را بر زمین گذاشت و سر به سوى آسمان بلند کرد.»

من به حمیده گفتم این کار نشانه‏ رسول خدا صلى الله علیه و آله و نشانه‏ وصى بعد از اوست. و به این ترتیب بود که ابوالحسن موسى کاظم علیه السلام در روز شنبه هفتم ماه صفر سال ۱۲۸ ه ق در سرزمین ابواء (بین مکه و مدینه) به دنیا آمد.


از تبار نور

پدرش حضرت امام جعفر صادق علیه السلام و مادرش «حمیده‏» (س) بود. این بانو در مکتب امام صادق علیه‌السلام به چنان صفاى باطنى دست‏ یافت که حضرت درباره‏اش فرمود:

«حمیده مصفاه من الادناس کسبیکه الذهب ما زالت الاملاک تحرسها حتى ادیت الى کرامه من الله لى والحجه من بعدى‏» ؛

حمیده مانند طلاى خالص از ناپاکى‏ها، پاک است. فرشتگان او را همواره نگهدارى کردند تا به من رسید، به خاطر کرامتى که خدا نسبت ‏به من و حجت پس از من عنایت فرمود.

القاب امام موسى بن جعفر علیه السلام

نام حضرت، موسى، کنیه‏هایش ابوالحسن اول، ابوالحسن ماضى، ابو ابراهیم، ابوعلى، ابو اسماعیل، و القابش کاظم، عبد صالح، نفس زکیه، زین المجتهدین، وفى، صابر، امین و زاهر بود. ابن شهرآشوب مى‏نویسد: از این جهت که حضرت با اخلاق بزرگوارانه‏اش درخشید، به «زاهر» و از این حیث که خشم خود را فرو مى‏برد، به «کاظم‏» مشهور شد.

از تولد تا امامت

امام کاظم علیه السلام همچون اجداد طاهر خود از همان کودکى به سان خورشیدى فروزنده در خاندان اهل‌بیت علیهم السلام مى‏درخشید. در این دوره دو موضوع «تثبیت امامت‏» وى بعد از پدر و بروز «جلوه‏هایى از شخصیت‏» بیشتر از هر چیزى توجه ما را به خود جلب مى‏کند.

تثبیت امامت

۱- امام صادق علیه السلام از همان لحظه‏ نخست تولد، شیعیان را نسبت ‏به امامت فرزندش موسى آگاه ساخت و این‏ گونه فرمود: «فعلقوا بابنى هذا المولود… فهو والله صاحبکم من بعدى‏» ؛ به فرزندم، این مولود بچسبید. به خدا سوگند او بعد از من صاحب شماست.

۲- علائم برترى این مولود پاک از همان روزها بر همگان آشکار شد. از جمله مى‏توان به سخن گفتن حضرت در گهواره اشاره کرد. یعقوب بن سراج مى‏گوید: «به حضور امام صادق علیه السلام رفتم و دیدم حضرت در کنار گهواره پسرش موسى ایستاده و فرزندش در گهواره است.

امام مدتى با او راز گفت. پس از آن که سخنانش به پایان رسید، نزدیکتر رفتم. به من فرمود: نزد مولایت (در گهواره) برو و سلام کن. من کنار گهواره رفتم و سلام کردم. موسى بن جعفر علیه السلام که در میان گهواره بود با کمال شیوایى جواب سلام مرا داد و فرمود:

«برو و نام دخترت [حمیرا] را که دیروز برایش برگزیده‏اى، عوض کن، آن گاه نزد من بیا؛ زیرا خداوند چنان نامى را نمى‏پسندد. من هم رفتم و نام او را عوض کردم‏.»

دوران امامت

دوران امامت‏ حضرت موسى بن جعفر علیه السلام از ۲۵ شوال سال ۱۴۸ ه. همزمان با شهادت پدر بزرگوارش امام صادق علیه السلام آغاز شد. در این زمان حضرت ۲۰ سال داشت. در آغاز امامت، حضرت با قاتل پدرش، منصور دوانیقى رو در رو بود.

وى که از سال ۱۳۶ خلافت اسلامى را پس از ابوالعباس سفاح به دست گرفته بود، به دلیل وصیت امام صادق علیه السلام در مورد تعیین جانشین خود و ملاحظات دیگر علنا تعرضى به امام نمى‏کرد.

ولى در خفا سیاست فشار بر حضرت را در دستور کار خویش قرار داده بود و دقیقا به همین علت ‏بود که امام صادق علیه السلام در وصیت ‏خود خلیفه را به عنوان یکى از جانشینان خود معرفى کرد تا از فشارهاى سیاسى بر حضرت موسى بن جعفر علیه السلام حداقل در منظر مردم کاسته شود.

از این رو وقتى منصور دوانیقى امام صادق علیه السلام را به شهادت رساند، به فرماندار مدینه محمد بن سلیمان دستور داد «اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشین خود قرار داده او را حاضر کن و گردنش را بزن‏» اما فرماندار در پاسخش نوشت:

«جعفر بن محمد در وصیت نامه‏اش پنج نفر را جانشین قرار داده است.

منصور دوانیقى، محمدبن سلیمان (فرماندار مدینه)، عبدالله بن جعفر، موسى بن جعفر و حمیده.» وى آن گاه از خلیفه پرسید کدام را گردن بزنم!؟
در مقابل منصور که آثار خشم از این کیاست امام در سیمایش هویدا بود، گفت: این‏ها را نمى‏توان کشت. وى از این پس در صدد برآمد با شیوه‏هاى سیاسى، حضرت را در فشار قرار دهد.

از این زمان به مدت سى و پنج ‏سال امام موسى بن جعفر علیه السلام در منصب امامت قرار گرفت پس از مرگ منصور، نوبت ‏به خلافت مهدى بن عبدالله منصور رسید وى که در سال ۱۵۸ به خلافت رسید، وقت ‏خود را عموما به حل منازعات داخلى و کشورگشایى گذراند، لذا امام اندک فرصتى براى بیان حقایق شرع و مظلومیت اهل بیت علیهم السلام یافت.

البته خلیفه نیز براى درامان ماندن از خطر احتمالى از سوى امام ، حضرت را مدتى زندانى کرد و چون تضمین گرفت که بر علیه او نشورد، حضرت را آزاد کرد.

تفصیل واقعه به روایت فضل بن ربیع از پدرش چنین است: وقتى مهدى، حضرت موسى بن جعفر علیه السلام را زندانى کرد، یکى از شب‏ها حضرت امیر مؤمنان على علیه السلام را در خواب دید که به او فرمود:

« یا محمد فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامکم‏»

آیا شما به این امید بودید که اگر ولایت ‏یافتید، در زمین فساد کنید و قطع ارحام کنید! به دنبال این خواب، خلیفه شبانه ربیع را خواست و گفت که موسى بن جعفر علیه السلام را نزدش حاضر کند. او این کار را کرد و چون امام حاضر شد، خلیفه دست در گردن امام انداخت و جریان خواب خود را بازگو کرد و گفت: آیا به من اطمینان مى‏دهى بر علیه من یا فرزندانم خروج نکنى؟!

بعد از آن که تضمین گرفت، از ربیع خواست امام را به مدینه بازگرداند و او نیز شبانه همین کار را کرد. البته این اعمال و فراخواندن مکرر حضرت، موجبات نگرانى خاندان و شیعیان حضرت را فراهم مى‏کرد؛

از جمله صاحب کشف‌الغمه از کتاب دلایل از ابى قتاده قمى از ابى خالد زبالى نمونه‏اى از این نگرانى یاران را نشان مى‏دهد. این واقعه مربوط به زمانى است که قیام شهید فخ سرکوب شد و مهدى چون عامل تحریک را امام مى‏دانست، قسم خورد حضرت را به شهادت برساند.

لذا حضرت را به دستور مهدى دستگیر کردند تا به پایتخت ‏ببرند و وقتى به شهر زباله رسیدند، امام از ابى خالد که با نگرانى و اندوه ایشان را نگاه مى‏کرد، خواست نیازهایش را برطرف کند همچنین علت غم و اندوهش را پرسید. ابى خالد گفت: چرا غمگین نباشم که تو را نزد این طاغى مى‏برند و من خیالم از این قضیه ناراحت است.

حضرت فرمود: اى ابا خالد من از او ترسى ندارم وقتى هلال ماه، روز شد منتظر من ‏باش.

ابى خالد مى‏گوید من که نگران حضرت بودم، روز و شب منتظر آن لحظه بودم. تا این که روز موعود رسید.

من اول شب در محلى که به من وعده داده بود، منتظر ماندم، و چون کمى طول کشید به وسوسه افتادم در همین لحظه سوارى از طرف عراق پیش آمد و در این بین حضرت ابوالحسن علیه السلام جلو کاروان بر قاطر خود سوار بود، مرا صدا زد و فرمود: شک مکن؛ شیطان دوست دارد که تو را به شک بیندازد. من از خلاصى حضرت خوشحال شدم و گفتم:

«الحمدلله الذى خلصک من الطاغیه‏.»

بعد از مرگ مهدى عباسى در سال ۱۶۹ ه . ق هادى عباسى به خلافت رسید. وى نیز نسبت‏ به حضرت حساسیت‏ خاصى داشت ‏به گونه‏اى که در صدد برآمد به حضرت آسیب برساند و نزدیکان امام، او را به دورى از خلیفه دعوت کردند. امام در مقابل، دست ‏به آسمان برداشت و گفت:

«الهى کم من عدو شحذ لى ظبه مدیته وارهف لى شاحذه وداف لى قواتل سمومه ولم تنم عنى عین حراسته فلما رایت ضعفى عن احتمال الفوادح و عجزى عن ملمات الجوائح صرفت ذلک عنى بحولک و قوتک لا بحولى و قوتى والقیته فى الحفیره التى احتفرها لى»؛

اى خداى من چه دشمن‏هایى که از براى کشتن من شمشیر خود را تیز نمودند و دشنه خود را سوهان زدند و زهر جانگداز خود را براى هلاک من تهیه کرده و سائیدند و دیده حراست و دیدبانى آن‏ها براى آزار من به ‏خواب نرفت و دائم در اندیشه قتل من بودند ولیکن چون ناتوانى و ضعف مرا از تحمل این بارهاى سنگین بلا و این گونه گرفتارى‏ها دیدى و عجز مرا از دچار شدن به این بلاهاى جانگذار مشاهده فرمودى به حول و قوه خود آن را از من رد کردى نه به حول و قوه من؛ و دشمن مرا در گودال یا چاهى افکندى که او آن را براى من کنده بود.»

بعد از این دعا، اهل بیت ‏حضرت از نزدش خارج شدند. امام اندکى بعد بازگشت تا خبر مرگ هادى را برایش قرائت کنند. در هر صورت بعد از مرگ وى نوبت ‏به خلافت هارون الرشید رسید.


عالم همه غرق زیب و زیور آمد

از جلوه‏ نور حق منور آمد

آمد به جهان باب حوایج کاظم

محبوب خدا موسى جعفر آمد

ویژگى عصر هارون الرشید

هارون الرشید، نواده منصور دوانیقى بود و در ۲۷ ذى حجه سال ۱۴۵ ه به دنیا آمد. همزمان با وفات برادرش موسى، هادى به خلافت رسید و آن زمان (چهاردهم ربیع الاول ۱۷۰ ه . ق) ۲۲ سال داشت. هارون در دوره اوج و عظمت ‏خلافت ‏بنى عباس به سلطنت رسید.

در این دوره دانش و فلسفه و حکمت و ادب به رشدى شگفت انگیز رسید که البته تا حدود زیادى در حول فعالیت‏هاى علمى امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بود. حضرت موسى بن جعفر علیه السلام نیز تا زمانى که از شر هارون در امان بود در این نهضت فکرى و علمى نقش پیشرو داشت و انبوه شاگردان فاضل او گواه این مدعاست.

دقیقا همین پیشروى امام و یارانش، هارون را به وحشت انداخت و با وجود فضاى باز علمى، در صدد محصور کردن حضرت برآمد تا نفوذ معنوى و علمى ایشان را نابود سازد.

هارون به این منظور در برابر حقایق دینى که از سوى امام بیان مى‏شد، فلسفه یونان و کتب هند و افسانه‏ها را به عنوان ابزار فرهنگى و معنوى علم کرد و در برابر فقه و احکام پویا نیز، مانند جد خود منصور، علماى مخالف اهل بیت را تشویق کرد تا در مقابل حضرت عرض اندام کنند.

حتى در مدینه منوره براى امور شرعى و احکام دینى اشخاصى را معین کرد و به مالک بن انس و کتاب موطاء او اهمیت فوق العاده داد و پسران خود را براى قرائت آن کتاب به مدینه فرستاد.

تمام این کارها براى کاستن از مراجعه مردم به حضرت موسى بن جعفر علیه السلام بود اما غافل از این که هر چه مى‏کرد بر جلال و عظمت‏ حضرت مى‏افزود. از این رو به مقابله فیزیکى با حضرت روى آورد. در این جبهه هارون علاوه بر خود حضرت، علویان را نیز تحت فشار قرار مى‏داد حکایتى که در ذیل مى‏آید شاهد این مدعا است:

عبدالله بن بزاز نیشابورى مى‏گوید. میان من و حمید بن قحطبه طوسى معامله بود. در سالى به نزد او رفتم. وقتى خبر آمدن مرا شنید در همان روز پیش از آن که جامه‏هاى سفر را تغییر دهم مرا طلبید و این در ماه مبارک رمضان و وقت زوال بود. وقتى داخل شدم دیدم در خانه نشسته است و نهر آبى در میان آن خانه جارى است.

چون سلام کردم و نشستم سفره غذا را پهن کرد. من که یادم نبود روزه‏ام دست ‏به سفره بردم ولى بلافاصله یادم آمد روزه‏ام، لذا دست کشیدم. حمید پرسید: چرا غذا نمى‏خورى؟ گفتم: ماه مبارک رمضان است و من روزه‏ام شاید شما عذرى دارید که موجب افطار شده است او گفت: من عذرى ندارم. و همان لحظه گریان شد. وقتى غذایش را خورد. پرسیدم براى چه گریه کردى، گفت:

وقتى که هارون در طوس بود شبى مرا خواست. وقتى نزد او رفتم دیدم شمعى نزد او مى‏سوزد و شمشیر برهنه‏اى نزد اوست و خادمى در کنارش. وقتى مرا دید گفت: چگونه است اطاعت تو از من؟ گفتم: به جان و مال تو را اطاعت مى‏کنم. لحظاتى سر به زیر انداخت و به من اجازه برگشتن داد. وقتى به خانه رسیدم دوباره پیک او به دنبالم آمد و من نزد خلیفه برگشتم. باز پرسید چگونه است اطاعت تو؟ گفتم: فرمانبردار تو از جان و مال و زن و فرزند هستم. او تبسمى کرد و اجازه مرخصى داد. تا داخل خانه شدم باز فرستاده‏اش مرا خواست. نزد او رفتم: پرسید اطاعت تو از ما چه اندازه است؟ گفتم: تو را اطاعت مى‏کنم در جان و مال و زن و فرزند و دین خود.
او تا این پاسخ را شنید خندید و گفت: این شمشیر را بگیر و به آنچه این خادم گفت، عمل کن.

خادم شمشیر را به من داد و مرا به خانه‏اى آورد و قفل را باز کرد. وقتى داخل شدیم چاهى دیدم که در صحن خانه کنده‏اند. سه اتاق در بسته هم آنجا بود در یکى را باز کرد دیدم بیست نفر از پیران و جوانان و کودکان که گیسوها و کاکل‏ها داشتند [نشانه سیادت] همه در بند و زنجیر هستند و همه از فرزندان امیرمؤمنان علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام هستند.

آن خادم گفت: که خلیفه از تو خواسته این‏ها را گردن بزنى. پس یک یک را بیرون مى‏آورد و من در کنار چاه ایشان را گردن مى‏زدم تا آن که همه را گردن زدم و او سرها و بدن‏ها را در چاه انداخت. آن گاه در اتاق دوم را گشود آنجا نیز بیست نفر بودند آن‏ها را هم گردن زدم. در اتاق سوم هم بیست نفر بودند آن‏ها را هم کشتم تا این‏ که نوبت نفر بیستم شد، مرد پیرى بود. گفت:

دستت‏ بریده باد اى ملعون! چه عذر خواهى داشت نزد جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله وقتى از تو بپرسد چرا شصت نفر از فرزندان بى‏گناه مرا کشتى؟ تا این سخن را شنیدم بر خود لرزیدم. خادم پیش آمد و فریاد زد که چرا معطلى! من او را نیز گردن زدم. حال با این وضع که شصت نفر را گردن زدم، روزه و نماز چه فایده‏اى به حالم دارد.

آرى همین روایت دردناک خود گوشه‏اى از سختگیرى‏هاى هارون نسبت‏ به علویان را نشان مى‏دهد. اما درباره فشار بر حضرت موسى بن جعفر علیه السلام مى‏توان دوره طولانى زندان را بارزترین فشار خلیفه دانست که بر حضرت وارد کرد.

و سرانجام امام موسى بن جعفر علیه السلام به دستور هارون و به دست ‏سندى بن شاهک با خرماى زهرآلود مسموم گردید و مطابق قول مشهور در روز جمعه ۲۵ رجب سال ۱۸۳ ه . ق به شهادت رسید.

زندان نمودن امام و چگونگی شهادت

درباره حبس امام موسی (ع) به دست هارون الرشید شیخ مفید در ارشاد روایت می کند که علت گرفتاری و زندانی شدن امام، یحیی بن خالد بن بر مک بوده است زیرا هارون فرزند خود امین را به یکی از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث که مدتی هم والی خراسان بوده است سپرده بود و یحیی بن خالد بیم آن را داشت که اگر خلافت به امین برسد جعفربن محمد را همه کاره دستگاه خلافت سازد و یحیی و بر مکیان از مقام خود بیفتند.

جعفر بن محمد بن اشعث شیعه بود و قایل به امامت موسی (ع) و یحیی این معنی را به هارون اعلام می داشت. سرانجام یحیی پسر برادر امام را به نام علی بن اسماعیل بن جعفر از مدینه خواست تا به وسیله او از امام و جعفر نزد هارون بدگویی کند. گویند امام هنگام حرکت علی بن اسماعیل از مدینه او را احضار کرد و از او خواست که از این سفر منصرف شود.

و اگر ناچار می خواهد برود از او سعایت نکند. علی قبول نکرد و نزد یحیی رفت و بوسیله او پیش هارون بار یافت و گفت از شرق و غرب ممالک اسلامی مال به او می دهند تا آنجا که ملکی را توانست به هزار دینار بخرد.

هارون در آن سال به حج رفت و در مدینه امام و جمعی از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت یا رسول الله از تو پوزش می خواهم که می خواهم موسی بن جعفر را به زندان افکنم زیرا او می خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بریزد.

آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بیرون بردند و او را پوشیده به بصره نزدوالی آن عیسی بن جعفربن منصور بردند. عیسی پس از مدتی نامه ای به هارون نوشت وگفت که موسی بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز کاری ندارد یا کسی بفرست که او را تحویل بگیرد یا من او را آزاد خواهم کرد.

هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربیع سپرد و پس از مدتی از او خواست که امام را آزاری برساند اما فضل نپذیرفت و هارون او را به فضل بن یحیی بن خالد برمکی سپرد.

چون امام در خانه فضل نیز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنیدن این خبر در خشم شد و آخر الامر یحیی امام را به سندی بن شاهک سپرد و سندی آن حضرت را در زندان مسموم کرد و چون آن حضرت از سم وفات یافت سندی جسد آن حضرت را به فقها و اعیان بغداد نشان داد که ببیند در بدن او اثر زخم یا خفگی نیست.

بعد او را در باب التبن در موضعی به نام مقابر قریش دفن کردند. تاریخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر یا پنجم یا بیست و پنجم رجب سال ۱۸۳ ق در ۵۵ سالگی گفته اند.

امام کاظم ‏علیه السلام:

إذا کانَ ثَلاثَهٌ فی بَیتٍ فَلا یَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِکَ مِمّایَغُمُّهُ؛

هر گاه سه نفردرخانه ‏اى بودند، دونفرشان باهم نجوا نکنند؛زیرا نجوا کردن،نفر سوم را ناراحت مى کند.

امام کاظم ‏علیه السلام:

مَن کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ یَومِ القِیامَه؛

هر کس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قیامت از او باز مى‏دارد.

امام کاظم ‏علیه السلام:

أبلِغ خَیراً و قُل خَیراً ولا تَکُن أمُّعَهً؛

خیر برسان و سخن نیک بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر کس مباش.

روایت شده است: أنّهُ (الکاظِم َ‏علیه السلام)

کانَ یَبِکی مِن خَشیَهِ اللَّهِ حَتّى‏ تَخضَلَّ لِحیَتُهُ بِالدُّمُوعِ؛

امام کاظم همواره از بیم خدا مى‏گریست، چندان که محاسنش
از اشک تر مى‏ شد.

شمه‏ای از اخلاق امام موسی کاظم علیه السلام

کمک و محبّت به مخالفان

مردی از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه بود که پیوسته حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام را آزار می‏داد و هرگاه آن بزرگوار را می‏دید به حضرتش ناسزا می‏گفت و نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام بدگویی می‏کرد!!

روزی اصحاب حضرت گفتند: پسر پیامبر! ما را آزاد بگذار تا این بدکار را نابود کنیم. حضرت آنان را به شدت از این کار باز داشت و به سختی از انجام آن عمل نهی کرد.

امام از وضع عمری پرسید؛ گفتند: درناحیه‏ای از نواحی مدینه کشت و زرع می‏کند. حضرت سوار بر مرکبی شده و به سوی او حرکت کردند و او را در مزرعه‏اش یافتند. با مرکبشان وارد مزرعه شدند، عمری فریاد برداشت:
روی زراعت ما قدم مگذار؛ ولی حضرت سوار بر مرکب جلو رفتند تا به او رسیدند. از مرکب پیاده شدند و کنار او نشستند، با گشاده‏رویی و خنده با او برخورد کردند و به او گفتند: برای زراعتت چه مقدار هزینه کرده‏ای؟

گفت: صد دینار. فرمود: چه مقدار امید برداشت داری؟ گفت: غیب نمی‏دانم. فرمود: حرفم این است که چه اندازه امید داری به تو برسد؟

گفت: امیدوارم دویست دینار نصیبم شود. حضرت کیسه‏ای که در آن سیصد دینار بود به او عطا کردند و فرمودند: این زراعتت که بر حال خود است و خدا در آن، آنچه را امید داری به تو می‏بخشد. عمری از جای برخاست و سر حضرت را بوسید و از آن بزرگوار خواست که از اسائه ادبش بگذرد.

حضرت تبسمی حاکی از رضایت به روی او نمودند و بازگشتند.
راوی می‏گوید: امام به مسجد رفتند و دیدند عمری در آنجا نشسته؛ چون حضرت را دید، گفت: “خدا می ‏داند رسالتش را کجا قرار دهد!”

یاران عمری به او هجوم بردند و گفتند: داستانت چیست؟ تو در حق او سخنانی غیر این می‏گفتی! گفت: بی‏تردید آنچه را الآن گفتم شنیدید و با آنان درباره امام بحث و گفتگو کرد و آنان هم با او به مجادله و ستیز برخاستند!

هنگامی که حضرت به خانه بازگشت به اصحابش که خواستار قتل عمری بودند فرمود: آنچه را شما در حق او خواستید بهتر بود یا آنچه را من خواستم؟ من کارش را به مقداری که دانستید اصلاح کردم و شرّش را کفایت نمودم .

عبادت ربّ و خدمت به خلق

حضرت بسیار دعا می‏کرد و این دعا را تکرار می‏نمود:

اللّهمّ إنّی أسألک الرّاحه عند الموت، و العفوَ عند الحساب.

خداوندا از تو آسودگی در زمان مرگ و بخشایش در روز حسابرسی مسألت دارم.

از دعاهای آن حضرت این بود:

عَظُمَ الذَّنبُ من عبدک فلیَحسُنَ العفوُ مِن عندک

گناهان بنده ات زیاد شده پس چه نیکوست عفو از جانب تو.

همواره از خشیت خدا گریه می‏کرد تا جایی که محاستش از اشک دیدگانش تر می‏شد. آن بزرگوار به اهل بیت و اقوامش از همه بیشتر رسیدگی می‏کرد و همواره از تهیدستان مدینه در تاریکی شب تفقد و دلجویی می‏نمود؛ زنبیلی از درهم و دینار و آرد و خرما برای آنان می‏برد و به دستشان می‏رساند و آنان نمی‏دانستند این لطف و عنایت از چه ناحیه‏ای است ؟!

اللّهمّ صلّ و سلّم و زِد و بارک علی رسول الله و آله الأطهار

*السلام علیک یَااَبَاالحَسَنِ یَا مُوسَی بنَ جَعـفَرٍ*

*اَیُّهَا الکـاظِـمُ یَابنَ رَسُولِ اللهِ*

*یَا حُجَّهَ اللهِ عَلَی خَلقَهِ،یَا سَیِّـدنَاوَ مَـولَنا*
*اِنَّـا تَوَجَّـهنا وَ اسـتَشـفَعـنَا وَ تَوَسَّـلنَا بِکَ اِلَی اللهِ*
*وَ قَـدَّمناکَ بَینَ یَدَی حَاجاتِنا*
*یَاوَجیهاً عِندَاللهِ*
*اِشـفـَع لَناعِـنـدَاللهِ*

امام او را مى‏ شناسد

هر کس به کارى مشغول است. یکى خشت مى‏آورد و دیگرى دیوار مى‏چیند و البته چند روزى است که تازه واردى نیز به آنها پیوسته است .

تازه ‏وارد بالاى نردبان است که امام کاظم (ع) وارد آنجا مى‏شود . مدتى به این طرف و آن طرف نگاه مى‏کند و چشمش که به تازه‏ وارد مى‏افتد، خنده‏اى مهمان لبانش مى‏شود؛ صدا مى‏زند: ” بکار قمى، پایین بیا”

همه کارگران دست از کار مى‏کشند . باز هم جلوه‏اى دیگر . همه در حیرت هستند و تازه ‏وارد را نگاه مى‏کنند .

بکار از همان بالا چند لحظه‏اى به امام خیره مى‏شود. مثل این که خودش هم باور نمى‏کند که امام او را مى‏شناسد . با عجله از پله‏ها پایین مى‏آید، پایش چند بار از روى پله سُر مى‏خورد اما هر طور که هست دست و پایش را جمع مى‏کند. از روى پله‏هاى آخر هم پایین مى‏پرد و دوان دوان به سوى امام مى‏رود .

آشناى مهربان

بکار از آغوش امام جدا مى‏شود. هنوز شانه‏هایش در دستان امام است که امام با تبسمى دل‏ نشین مى‏گوید:” بکار از احرامت ‏

بگو .”
بکار از دیدن تبسم امام غرق شادى مى‏شود و مثل کودکان چیزى در دلش مى‏شکند و چشمانش پراشک مى‏شود .
” چگونه از اینجا سر درآوردى؟”

بکار دست امام را مى‏بوسد: ” چهلمین سفرم به مکه بود اما این مرتبه پس از پایان اعمال حج، پس‏اندازم تمام شد. رسیدن به کوفه با این شرایط ممکن نبود. گفتم به مدینه مى‏آیم تا هم مرقد پیامبر را زیارت کنم و هم به دست ‏بوس شما بیایم و از طرف دیگر نیز با کار در این شهر مقدمات بازگشت را فراهم کنم
.
امام مى‏گوید: امشب پس از اتمام کارهایت مهمان من باش .
بکار در پوست‏خودش هم نمى‏گنجد؛ تمام حیرت و شوق را با لبخندى به امام نشان مى‏دهد .

نامه

شام را خورده‏اند که امام کاظم (ع) کیسه‏اى را در دستان بکار مى‏گذارد و مى‏گوید: ” این ۱۵ دینار براى رسیدنت ‏به کوفه کافى است . به کوفه که رسیدى این نامه را به على بن ابى ‏حمزه بده .”

بکار به نامه مُهر و موم شده نگاهى مى‏کند. باز هم خوشحال است که پیام ‏بَر امامش شده است.

– زودتر حرکت کن و خودت را به منزلگاه کاروانیان برسان .
بکار مى‏خواهد حرفى بزند اما انگار زبانش بند آمده است .

– زوتر حرکت کن .
ناچار است که این لحظات شیرین را در خاطرات خود دنبال کند؛ از امام خداحافظى مى‏کند و به راه مى‏افتد.

على ابن ابى‏حمزه

رسیدن او به منزلگاه کاروانیان درست همزمان مى‏شود با حرکت کاروانى به سوى کوفه. بکار هم دست‏ به کار مى‏شود و شتر و آذوقه‏اى براى راه خود دست و پا مى‏کند .

دیگر چیزى از ۱۵ دینار باقى نمانده است که به کوفه مى‏رسد . یک راست‏ به خانه‏اش مى‏رود. حضور او بعد از غیبتى چند هفته‏اى همه خانه را به ولوله مى‏اندازد .
ساعتى بعد که ذوق و شوق بازگشت کم مى‏شود بکار نامه امام را به یاد مى‏آورد. بلافاصله برمى‏خیزد . صداى اهل خانه را نمى‏شنود . از او مى‏پرسند مى‏خواهد کجا برود؟

هنوز به پشت در نرسیده است که صداى کوبه در بلند مى‏شود .
در را که باز مى‏کند از تعجب خشکش مى‏زند .

على بن ابى‏حمزه گویا سلام را هم فراموش کرده است که بى‏ مقدمه مى‏پرسد: ” بکار، آیا تو از جانب مولایم براى من نامه‏اى آورده‏اى؟”

بکار حیرت‏ زده نامه را در دستانش مى‏فشرد. انگار که در این هست و نیست، دستش را به آرامى بالا مى‏آورد تا جایى که نگاه‏هاى او و ابن ابى‏حمزه را قطع کند .

چهل دینار تمام

على بن ابى‏حمزه که خواندن نامه را تمام کرده است . به بکار نگاهى مى‏کند . نمى‏داند که باید بپرسد یا نه . اما وقتى که نامه را دوباره جمع مى‏کند مى‏گوید: دزدان چقدر اموال مغازه‏ات را برده‏اند؟

بکار اخمى مى‏کند و مى‏گوید: دزد!
به دور و برش نگاهى مى‏کند و دوباره نگاهش به نگاه ابن ابى‏حمزه گره مى‏خورد: ” من تازه رسیده‏ام . صبر کن تا از کسى بپرسم.‏”

با عجله داخل خانه مى‏رود و چند لحظه بعد خیلى آرام، طورى که گویى چیزى بر شانه‏اش سنگینى مى‏کند به سوى کوچه باز مى‏گردد .

سرش را بالا نمى‏آورد. همان طور که به زمین خیره شده است. مى‏گوید: ” اهل خانه نمى‏خواستند من را که هنوز ساعتى از آمدنم نگذشته با چنین خبرى ناراحت کنند .”
ابن ابى‏حمزه یک دست‏ بکار را در دست مى‏گیرد و با دست دیگر کیسه‏اى در دستان او جاى مى‏دهد: نگران نباش، عزیزم . این هم چهل دینارى که است که دزدان به تو ضرر زده‏اند .

بکار تعجب مى‏کند و مى‏گوید: ” من که هنوز از خسارت آنها چیزى نگفته بودم .”
ابن ابى‏حمزه خنده‏اى مى‏کند تا تعجب حقیقى چهره‏اش خیلى مشخص نشود: ” راستش در خواب دیدم که امام دستور این ۴۰ دینار را به من داد. و آن نامه را هم یادآورى کردند. در این نامه امام بر همین مطلب تاکید کرده‏اند.

اشک در چشمان بکار حلقه مى‏زند طورى زمزمه مى‏کند که ابن ابى‏حمزه نیز نشنود: ” براستى که رهبرى تنها شایسته توست؛ اى عالم به غیب‏.” سرش را که بالا مى‏آورد مى‏بیند صورت على نیز از اشک خیس خیس شده است .



پاسداران ولایت در عصر امام کاظم علیه السلام

با طلوع خورشید ولایت در طلیعه هفتمین روز از ماه صفر، در روستاى «ابواء»، شعف و سرور بر سرزمین حجاز حاکم شد.
مادرش، حمیده، خادمه‏اى از شمال آفریقا بود که در نزد حضرت امام صادق(ع) مقامى والا داشت.

امام صادق(ع) به همراه خانواده‏اش در حال بازگشت از مکه بود که سومین پسر آن حضرت پا به عرصه گیتى نهاد. نام آن مولود پاک را موسى گذاشتند. (۱)

امام صادق(ع) نگاهى پدرانه به سیماى نورانى فرزند سومش انداخت، آنگاه به سوى مسلمانانى که در سفر حج آن امام همام را همراهى مى‏کردند، بازگشت و فرمود: خداوند امروز پسرى به من عنایت فرمود که بهترین مردم زمان خود و پیشواى آینده شما خواهد بود. (۲)

برف هاى تردید آب شد

تا آن روز که اسماعیل – بزرگترین فرزند امام صادق(ع) – در قید حیات بود، گروهى از اصحاب تصور مى‏کردند، رهبرى آینده شیعیان از آن او خواهد بود اما وى، در جوانى و در زمان حیات پدر بزرگوارش دار فانى را وداع گفت.

امام صادق(ع)، به یاران وفات او را خبر داد، حتى جنازه‏اش را به اصحاب و برخى بزرگان شیعه نشان داد، تا ریشه عقیده‏اى موهوم، و تصورى غیر واقعى بخشکد، با این حال عده‏اى با انگیزه مهدویت اسماعیل و یا بهانه‏هاى دیگر فرقه‏اى به نام باطنیه، یا اسماعیلیه، را در تاریخ تشیع پدید آوردند که مسیرى انحرافى از صراط مستقیم عترت پیامبر بود.

پس از مرگ اسماعیل، امام صادق(ع) به اصحاب خود فرصت داد تا درباره امام آینده سخن به میان آورند. هر بار که آنان با تعابیر متفاوت از نام امام هفتم سؤال مى‏کردند، حضرت صادق(ع) با تصریح و در مواقعى با اشاره، اصحاب را به امام موسى بن‏جعفرعلیهما السلام راهنمایى مى‏کرد.

روایاتى در منابع مستند شیعه به چشم مى‏خورد که امام کاظم(ع) از ابتدا براى برخى خواص شیعه به عنوان جانشین راستین و بر حق امام صادق(ع) معین شده بود. روایت لوح نیز در ارتباط با اسامى مشخص امامان این نکته را تایید مى‏کند.

کلینى در کتاب کافى، ذیل اشاره و نص بر امام کاظم(ع) از اصحاب و راویان امام صادق(ع) و یا امام موسى بن‏جعفرعلیهما السلام سخن به میان مى‏آورد که؛ وقتى هفتمین امام دوران کودکى را مى‏گذراند، از پدرش امامِ پس از او را پرسیدند و آن حضرت اشاره به حضرت کاظم(ع) کرد.

فیض بن‏مختار، معاذ بن‏کثیر، عبدالرحمن بن ‏حجاج، مفضل بن‏عمرو، اسحاق بن‏جعفر، صفوان جمال، عیسى بن‏عبدالله، یعقوب سراج، سلیمان بن‏خالد و ظاهر – خادم امام صادق(ع)- از جمله افرادى هستند که این خبر را روایت کرده‏اند. (۳)

فیض بن‏مختار مى‏گوید: وقتى ابوالحسن اول (امام هفتم) آمد، در محضر امام صادق(ع) بودم. او را در بغل گرفته، بوسیدم، امام ششم فرمود:

« شما کشتى هستید و این فرزند ملاح (کشتى‏بان) شماست.» وى مى‏افزاید « در سال بعد به حج مشرف شدم و دو هزار اشرفى با خود داشتم، هزار دینار براى امام صادق(ع) و هزار دینار براى امام کاظم(ع) فرستادم. وقتى خدمت امام ششم شرفیاب شدم، فرمود:

اى فیض او را با من برابر دانستى؟ عرض کردم: این کار را به خاطر فرموده شما انجام دادم، فرمود: به خدا سوگند من این کار را نکردم بلکه خداى بلند مرتبه این مقام را به وى اعطا کرده است.» (۴)

رهنمودهاى آگاهى‏ بخش

خفقان حاکم بر سرزمین‏هاى اسلامى که خلفاى غاصب عباسى براى شیعیان پدید آورده بودند، محیط بسیار ناامنى به وجود آورده بود که رسیدن به آرمان مقدس معنویت توسط امام در چنین شرایط نابسامان، خط مشى خاصى را مى‏طلبید.

به دستور منصور – خلیفه ستم‏ گستر عباسى، جاسوس‏هاى فراوانى مامور شدند تا در سراسر دنیاى اسلامى به تجسس پرداخته، هر کجا به شیعیان دست ‏یافتند، آنان را گردن بزنند.

سرانجام وقتى که امام کاظم(ع) به سن بیست ‏سالگى رسید، پدر بزرگوارش توسط منصور دوانیقى، در سن ۶۵ سالگى، شهید شد. در چنین اوضاعى هشام ‏بن سالم با هوشیارى و فراست‏ خاصى در صدد بود، هفتمین ستاره ولایت را بشناسد و محبت ناشى از معرفت را نثار وى کند. خطاب به امام هفتم عرض کرد: فدایتان شوم، پدرتان به شهادت رسید، امام پاسخ داد: بلى، پرسید: بعد از امام صادق ( پدر شما) رهبر ما چه کسى است؟ فرمود: اگر خواست‏ خداوند بر این تعلق گیرد، تو را هدایت مى‏کند. پرسید: آیا شما پیشواى من مى‏باشید؟ فرمود: چنین نمى‏گویم،

هشام ادامه داد: آیا شما امام و رهبرى دارید؟ موسى بن ‏جعفر پاسخ داد: خیر، امامى ندارم. در پایان این گفتگو امام وى را مخاطب قرار داد و فرمود: به دیگران اخبار ما را بگو ولى هرگز موضوع شیوع پیدا نکند، چون مخاطراتى در پیش است. (۵) از گفتگوى هشام با امام، چنین استفاده مى‏شود که اختناق آن عصر بسیار شدید بود، تا آنجا که امام موسى کاظم(ع) در منزل شخصى خویش و نزد یکى از شیعیان برگزیده و بهترین یارانش، پاره‏اى از مسایل اصلى را ناگفته گذاشت و هشام بن ‏سالم را به عدم افشاى برخى حقایق دعوت کرد.

در آن دوره فشار، هر گونه اقدام آشکار و برنامه‏اى که حکومت منصور از آن آگاهى مى‏یافت، وضع جبهه حق و شیعیان را آشفته مى‏کرد، لذا امام هفتم دنباله روش پدر را پی گرفت و با سیاست ویژه‏اى که از درایت و معنویت آن امام خبر مى‏داد، به پرتو افشانى پرداخت و شاگردان بسیارى را در رشته‏هاى علوم دینى و فضایل و مکارم اسلامى پرورش داد.

پرورش‏ یافتگان

گروه کثیرى از عالمان و راویان حدیث، پیرامون امام موسى(ع) گرد آمدند و آن حضرت با توانایى بسیار آراء خردمندانه‏اى در دانش‏هاى گوناگون دینى ابراز کرد.
مجموعه‏هاى بسیار از احکام اسلامى که در موضوع فقه و حدیث و کلام اسلامى تدوین شده به آن حضرت منسوب است و راویان، همواره با آن افاضات علمى مانوس بوده، فرمایشات و فتاوى امام(ع) را ثبت مى‏کردند.
سید بن ‏طاووس مى‏نویسد: « یاران و نزدیکان امام(ع) در مجلس درس آن بزرگوار حاضر مى‏شدند و لوحه‏هاى آبنوس در آستین‏ها داشتند، هر گاه او سخنى مى‏فرمود یا در موردى نظرى ارائه مى‏داد، به ضبط آن مبادرت مى‏کردند.» (۶)
امام کاظم(ع) در عصر خویش عابدترین و عالم‏ترین و فهیم‏ترین مردم بود. (۷) پدر بزرگوارش در تایید آگاهى‏هاى علمى و فقهى این فرزند فرزانه‏اش، فرمود: « توان علمى او به اندازه‏اى است که اگر از تمام مضامین قرآنى پرسش کنى، با علم کافى که دارد، پاسخ قانع ‏کننده‏اى خواهد داد. او کانون حکمت، معرفت و اندیشه است.»
چشمه‏هاى اندیشه امام در عصرى جارى گردید که با وجود اختناق حاکمان عباسى، شیعیانى اهل درک، منطق و خرد داشت. از مجموع روایات و کتب سیره برمى‏آید که؛ پیروان امامان با طرح سؤالات علمى – فقهى، دانش وى را ارزیابى کرده، در صورتى که از جنبه علمى، وى یقین حاصل مى‏کردند، او را به وصایت مى‏پذیرفتند. به همین دلیل شیعیان، عبدالله بن‏ جعفر را که مشهور به عبدالله افطح بود – بدین سبب گروندگان به او را فطحیه مى‏نامیدند – با طرح برخى مسائل فقهى و احکام شرعى نماز و زکات آزمودند و چون آگاهى وى را از این مسائل ناکافى دانستند از وى روى برتافتند. (۸)
با آن که صدها نفر از محضر پر فیض امام موسى کاظم(ع) بهره برده و اخبار و احادیث او را نقل مى‏کردند، اما در میان اصحاب، حدیث هیجده نفر به صدق و امانت مشهور گردیده و منقولات آنان مُهر اعتبار و اطمینان خورده و همگان بر صدق گفته‏هایشان اعتراف کرده‏اند. شش نفر از آنان شاگردان امام باقر(ع)، شش نفر از اصحاب امام صادق(ع) و بقیه هم از خواص تربیت ‏یافتگان حضرت امام کاظم(ع) بوده‏اند. اسامى آنان به این شرح است:
یونس بن‏عبدالرحمن، صفوان بن ‏یحیى، محمد بن‏ ابى‏عمیر، عبدالله بن‏المغیره، حسن بن‏محبوب السراد، احمد بن‏ ابى‏نصر بزنطى. به این افراد اصحاب اجماع مى‏گفتند. شاگردان زبده دیگرى در مکتب علمى – تربیتى و سرشار از معنویت هفتمین امام پرورش یافتند از جمله؛ محمد بن‏ خلاد، عبدالرحمن بجلى، على بن‏جعفر، اسحاق بن‏عمار صیرفى، اسماعیل بن‏موسى بن‏جعفر، حسین بن‏على بن‏فضال، داود رقى، عبدالسلام بن‏صالح حصروى، موسى بن ‏بکیر و اسماعیل بن ‏مهران. (۹)
گسترش نهضت هاى علوى توسط گروهى از امامزادگان و سادات و افزایش قدرت سیاسى بنى‏عباس، خصوصا در دوران خلافت هارون، باعث تشدید مراقبت و سخت‏ گیرى نسبت ‏به امام کاظم(ع) شد به طورى که هارون درباره امام هفتم‏ علیه السلام مى‏گفت: مى‏ترسم فتنه‏اى بر پا کند که خون ها ریخته شود!؟ سخت‏گیرى نسبت ‏به امام در حدى بود که به ندرت کسى مى‏توانست ‏حتى براى ضرورى‏ترین مسایل و سؤالات فقهى و علمى به خدمت امام(ع) شرفیاب شود.
با این وجود، امام یارانى داشت که در جهان اسلام پراکنده بودند و با ایشان، به خصوص در دوران اقامت در مدینه، تماس داشتند. تلاش هاى تبلیغى این برگزیدگان بر محبوبیت امام بین شیعیان شهرهاى اسلامى افزود و موجب نگرانى هارون شد. از این ‏روى هارون حضرت را تحت نظر از مدینه به بصره و سپس به بغداد آورد و سال ها امام را در زندان هاى مختلف تحت نظر گرفت و به احدى اجازه ملاقات با آن مقام معنوى را نداد.
مرحوم شیخ طوسى راوایان و شاگردان امام را ۲۷۲ نفر ذکر کرده است. احمد بن‏ خالد برقى تلامیذ حضرت را ۱۶۰ نفر دانسته و مؤلف کتاب حیاه الامام موسى بن‏ جعفر تعداد۳۱۹ نفر از اصحاب و شاگردان هفتمین فروغ امامت را به تفصیل نام برده است.

مرواریدها

یاران برجسته امام کاظم(ع) تداوم امامت را براى رهبرى جامعه اصل مسلم اسلامى دانسته و در برابر امواج انحرافى که خلفاى خلافکار و فرقه‏هاى گوناگون پدید مى‏آوردند، مقاومت مى‏کردند.

– یونس بن‏عبدالرحمن:

وى در اعتقاد به امامت ‏ حضرت موسى بن‏جعفر(ع) چنان روشن‏ بین و استوار بود که کوچکترین نرمش و یا لغزشى را در مقابل منحرفان روا نمى‏شمرد و در برخورد با فرقه‏هایى چون واقفیه، موضع قاطعى داشت. او در پرتو انوار درخشان هفتمین و هشتمین فروغ امامت از چهره‏هاى درخشان جهان تشیع و شخصیتى ارزنده به شمار مى‏رود. حضرت امام رضا(ع) او را سلمان زمان خود دانسته و عموم علماى شیعه، تقوا و پاکى وى را ستوده و مقام علمى و فقهى وى را تصدیق کرده و روایاتش را بدون هیچگونه شبهه‏اى پذیرفته‏اند. او روز گار خود را غالبا با تالیف کتاب مى‏گذراند و سى کتاب در زمینه‏هاى گوناگون علوم اسلامى نوشته است. (۱۰)

محمد بن‏ابى‏عمیر:

وی در میان شیعیان و جامعه تسنن از چهره‏هاى محبوب و عابد و پارسا محسوب مى‏شود. (۱۱) او روایاتى از امام هفتم نقل کرده که در آنها امام را با کنیه ابااحمد مخاطب قرار داده است. (۱۲) وى ۹۴ جلد کتاب در مباحث مختلف علمى، دینى و فقهى به رشته تحریر درآورد و مجموعه روایاتى که نقل کرده به ۶۵۴ حدیث مى‏رسد. طى چهار سالى که در زندان بود، نگاشته‏هاى وى از بین رفت و بعدها با تکیه بر حافظه و آنچه به راویان دیگر انتقال داده بود، روایت مى‏کرد.

سرانجام محمد بن‏ابى‏عمیر مورد خشم دستگاه خلافت عباسى قرار گرفت؛ زیرا هارون اعتقاد داشت اسرار فعالیت ‏سیاسى و مبارزات مخفى شیعیان و اسناد ارتباط آنان با پیشواى هفتم در اختیار اوست. کشى به نقل از فضل ابن‏ شاذان گفته است: « در باره ابن‏عمیر نزد خلیفه شکایت ‏شد، او را دستگیر کرده و از وى خواستند نام شیعیان و کسانى که با موسى بن‏جعفر علیهما السلام در ارتباط هستند به دستگاه خلافت تحویل دهد، وى امتناع کرد و از افشاى نام رابطین با امام اجتناب نمود، دژخیمان او را در میان دو چوب قرار دادند. و براى اقرار گرفتن از نامبرده صد تازیانه بر بدنش زدند و چون از مقاومت دلیرانه‏اش خسته شده و به خشم آمدند بیش از صدهزار درهم وى را جریمه کرده و تمام اموالش را مصادره نمودند.» (۱۳)
محمد بن ‏مفضل بن‏عمر جعفى؛ محمد را باب امام کاظم(ع) نامیده‏اند؛ او رابط میان مردم و حضرت بود و فرزند مفضل است، که امام صادق(ع) توحید معروف خویش را به وى املاء فرمود.

– محمد بن‏على بن‏نعمان:

کنیه‏اش ابوجعفر و لقب او مؤمن طاق بود – چون مغازه‏اش در کوفه زیر طاقى قرار گرفته بود – از بزرگان اصحاب امام ششم و امام هفتم است. وى توان آن را داشت که با هر مخالفى بحث کند و بر وى غالب گردد. (۱۴)

– حسن بن‏محبوب:

از راویان بزرگ است که فقهاى شیعه در صحت احادیث او اجماع و خودش را توثیق کرده‏اند. او نزد امام هفتم و امام هشتم از احترام زیادى برخوردار بود و از ارکان عصر خویش به شمار مى‏رفت، شیعیان اهل بیت از اطراف و اکناف دنیاى اسلام به نزدش رفته و از فضل و دانش وى خصوصا در فقه بهره مى‏گرفتند، تالیفات و تصنیفات وى را شیخ طوسى در فهرست ‏خویش ذکر نموده است.

– ابوعبدالله بن ‏یحیى کاهلى اسدى:

از اصحاب امام کاظم(ع) است که نزد آن حضرت محترم بود و علماى رجال او را با منزلت و فضل مى‏دانند. حضرت موسى بن ‏جعفر(ع) خطاب به على بن ‏یقطین که در دستگاه هارون نفوذ سیاسى داشت، فرمود: از کاهلى اسدى و خاندانش صیانت کنید. من بهشت را برایتان ضمانت مى‏کنم. وى هم قبول کرد و ابن ‏یقطین زندگى او و خاندانش را تامین مى‏کرد. (۱۵)

– ابان بن‏عثمان بجلى:

اهل کوفه بود و زمانی را در بصره سکونت داشت. شیخ طوسى وى را از موالیان بجیله مى‏داند. گروهى از بصریان همچون ابوعبیده از وى حدیث نقل کرده‏اند. ابان با حضرت موسى بن‏جعفر علیهما السلام ارتباط داشته و در کتاب هایش از آن حضرت روایاتى نقل کرده است. (۱۶)

– عبدالله بن‏جندب:

وی بجلى و کوفى است او منزلتى بلند نزد امام هفتم داشت و وکیل آن حضرت به شمار مى‏رفت، امام رضا سوگند یاد کرد که؛ عبدالله بن ‏جندب مورد رضایت‏ خدا و رسول الله صلى الله علیه و آله و از مخبتین ماست. (۱۷)

– هشام بن‏حکم:

پرورش‏ یافته مکتب امام صادق(ع) بود. او به خاطر دشمنى با بنى‏عباس سال ها مخفیانه زندگى مى‏کرد و امام ششم او را نگهبان و گواهى ‏دهنده بر راستى خویش مى‏دانست. بارها از سوى امام کاظم(ع) براى انجام کارهاى شخصى یا عمومى به عنوان وکیل تعیین شد. هارون که در پى فرصتى بود تا هشام را به قتل برساند، جلسه‏اى با حضور دانشمندان وابسته در منزل یحیى بر مکى ترتیب داد و خود از پشت پرده به نظاره نشست، هشام با همه فراست و شجاعت، به آنچه اعتقاد داشت اعتراف کرد و از آن جلسه گریخت و از بغداد به کوفه رفت و در منزل بشیر که از شیعیان معروف بود وارد گردید. او دانشمندى برجسته، متکلمى بزرگ و داراى بیانى شیرین و رسا بود. (۱۸)

– صالح بن ‏واقدى:

طبرى مى‏گوید: خدمت امام موسى کاظم(ع) رسیدم، حضرت فرمود: هارون تو را زندانى مى‏کند و درباره من از تو مى‏پرسد، بگو او را نمى‏شناسم و آنگاه که به زندان افتادى تو را آزاد مى‏کنم. و همین ‏گونه هم شد. او با کمک امام به طرز شگفت‏انگیزى از زندان به مازندران (طبرستان) رفت. صالح بن ‏واقدى مى‏گوید: چون به دیار خویش برگشتم، به خدا سوگند نه کسى از من خبر گرفت و نه از زندانى بودنم کسى جویا شد. (۱۹) او به برکت کرامت امام از چنین دسیسه‏اى رهایى یافت و توانست مدت ها در طبرستان به دفاع از حریم امامت ‏بپردازد و ولایت را پاسدارى نماید.

– صفوان بن‏یحیى:

زمانى که صفوان فرزند یحیى به رشد عقلى رسید و علوم عقلى را از پدر خویش فرا گرفت، در حوزه درس امام کاظم(ع) حاضر شده و از بیانات قدسى آن فروغ آسمانى بهره‏ مند گشت. او از فقیهان، محدثان و متکلمان کم‏ نظیر است. علاوه بر مقام شامخ علمى، جایگاه والایى در زهد، تقوا و عبادت داشت. صفوان را یکى از وکیلان و نایبان خاص امام دانسته‏اند و مى‏گویند او ضمن جمع‏آورى وجوهات شرعى، ماموریت ‏خطیر نشر روایات اهل بیت و مبارزه با خطوط انحرافى و التقاطى آن عصر را بر عهده داشت. (۲۰)

– على بن‏یقطین:

از دوستان و علاقه ‏مندان امام موسى(ع) بود، در دستگاه هارون به مقام وزارت رسید. چندین مرتبه خواست از این مقام استعفا بدهد، ولى حضرت مخالفت کرد. وى براى ارتباط با امام و کمک به شیعیان و حمایت از محبان آل عترت که در فقر و نادارى بسر مى‏بردند، از ماموران مخفى استفاده مى‏کرد، اسماعیل بن‏ سلان و فلان بن‏ حمید از آن جمله‏اند که فرزند یقطین آنان را احضار کرد و گفت دو مرکب‏ سوارى تدارک دیده و از طریقى غیر از راه معمول بروید تا به امام هفتم برسید و نامه و مبالغى که مى‏دهم به نحوى تحویل آن حضرت دهید که کسى متوجه نشود. (۲۱)

– ابن ‏بزیع:

از اعیان و رجال شیعه و شاگردان امام کاظم(ع) است. طبق دستور امام در تشکیلات بنى‏عباس شغل مهمى داشت و از مشاورین خاص دستگاه خلافت ‏به شمار مى‏رفت. امور تعدادى از شیعیان جهان اسلام توسط وى اصلاح گشت. او به نیازمندان پناه مى‏داد و عاشقان اهل بیت را از گرفتارى مى‏رهانید. (۲۲)

– یعقوب بن‏داود:

مردى با ایمان، پاک‏ سرشت و نیکوکار بود. به دلیل برخوردارى از شهامت و روحیه مبارزاتى به اتفاق برادرانش در قیام ابراهیم فرزند عبدالله بن ‏حسن شرکت کرد و به همین دلیل دستگیر و زندانى گردید و تا آخر خلافت منصور در حبس به سر برد.

با روى کار آمدن مهدى عباسى آزاد شد. این بار بعقوب تلاش هاى خود را در حمایت از خاندان عصمت و طهارت و توسعه اقتدار شیعیان به صورت نفوذ در دستگاه حکومت و قبضه کردن پنهانى قدرت ادامه داد و سرانجام به پست وزارت رسید. به این ترتیب توانست‏ بسیارى از مناصب مهم تحت قلمرو خلافت اسلامى را به علویان و سادات و برخى شیعیان تفویض کند.

این وضع دشمنان را نزد خلیفه عباسى به سعایت و مذمت از وى واداشت و مهدى عباسى را به این موضوع تهدید کردند که سراسر کشور اسلامى در دست‏ یعقوب و شیعیان است و با انقلابى سریع مى‏تواند بساط حکومت تو را سرنگون کنند. تبلیغات زهرآگین دشمنان کار خود را کرد و موجب برکنارى یعقوب و زندانى شدن او گردید. (۲۳)

جویبارهاى خونین

گروهى از فرزندان ائمه علیهم السلام و نیز سادات و علویان، طى مبارزات و قیام هایى حضرت امام کاظم(ع) را در دفاع از جبهه حق و افشاى باطل یارى مى‏دادند.
در دوران حکومت منصور و فرزندش مهدى شرایط طاقت ‏فرسایى بر شیعیان مدینه سایه افکند. خفقان آن چنان علویان را احاطه کرد؛ که آنان چون آتشى زیر خاکستر در صدد پیدا کردن فرصتى بودند تا بر دستگاه ستم حریق افکنند.

وقتى مهدى یکى از دشمنان معروف اهل بیت را به عنوان والى مدینه منصوب کرد، او حقوق علویان را از بیت‏المال قطع کرد و دستور به بازداشت ‏سادات و شیعیان حوزه حکومتى داد.

زمینه‏هاى خروش خونین علویان به این ترتیب فراهم گشت و حسین بن‏على بن ‏حسن مثلث که از نوادگان امام حسن مجتبى علیه السلام بود، رهبرى « قیام فخ‏» را عهده ‏دار گردید. وجود دویست نفر از اصحاب امام کاظم(ع) و بزرگان بنى‏هاشم در این نهضت و تایید ضمنى امام از وى دلیل بارزى بر موافقت هفتمین فروغ امامت ‏با جنبش مذکور است، گر چه در آغاز نیروهاى حسین بن‏على بر شهر مدینه استیلا یافتند، ولى با آمدن نیروهاى تازه ‏نفس از سوى مرکز خلافت و آرایش نظامى عباسیان طى نبردى خونین که در وادى فخ واقع در غرب شهر مکه رخ داد، گروهى به شهادت رسیدند. (۲۴)

– عبدالله بن‏ حسن:

از بزرگان شیعه و مطیع امام هفتم بود، گروه عظیمى از شیعیان را به گرد خودش فرا آورد و مخالفت ‏خود را با غاصبان آغاز کرد. سرانجام به زندان کشیده شد. او محبس را آموزشگاه انقلاب خویش ساخت و از طریق مکاتبه با رهبر خود، امام کاظم(ع)، الهام مى‏گرفت و خبر مى‏رساند تا آن که به شهادت رسید.

– یحیى بن‏عبدالله:

از قهرمانان انقلاب حسین بن‏على رهبر قیام فخ بود و بعد از کشته شدن وى به سرزمین دیلم گریخت. در آنجا شیعیان را مجتمع کرد. هارون که از فعالیت وى واهمه داشت، فضل بن‏ یحیى را با لشکرى زیاد به سوى او روانه داشت. نبرد فرستاده خلیفه با یحیى به پراکندگى یارانش انجامید و او را به صلح وادار کرد، هارون از فرصت پیش ‏آمده استفاده کرد و او را به زندان افکند و دستور داد دیوار زندان را به رویش ویران کنند تا به شهادت برسد. (۲۵)

– حسین بن ‏عبدالله:

مردى زاهد و عابد در عصر خویش محسوب مى‏شد. او به جهت مبارزات و مجاهدت هاى مداوم و دفاع از حریم امامت، به دست ‏حکومت ظالم وقت گرفتار و شهید شد.حسین، فرزند امام کاظم(ع) بود و در ناحیه فارس به حالت اختفاء و دور از ستم عباسیان زندگى مى‏کرد. ماموران و حاکمان فارس محل اختفاء او را یافته و آن سید بزرگوار را شهید کردند. هم اکنون به سید علاء الدین حسین معروف است و در شیراز داراى قبه و بارگاه مى‏باشد. (۲۶)

– احمد بن ‏عیسى:

از دوستداران امام کاظم(ع) بود و همزمان با جنبش یحیى قیامى ترتیب داد. هارون وى را به زندان انداخت، او از محبس گریخت و به بصره رفت. از آنجا با شیعیان مکاتبه داشت و مردم را علیه دستگاه عباسى برمى‏انگیخت. بر اثر فعالیت هاى وى نهال تشیع در بصره به بالندگى افزون ترى رسید و چون امام کاظم(ع) به دستور هارون در بصره زندانى گشت، مردم این شهر از زندانى شدن امام خشمگین شده و نسبت ‏به عباسیان اظهار تنفر کردند. اما به دلیل پر خفقان و حکومت نظامى عباسیان، قادر نبودند به قیامى دست ‏بزنند.

– اسماعیل، فرزند موسى بن‏ جعفرعلیهما السلام:

در مصر رحل اقامت افکند. فرزندان وى نیز در آنجا زندگى مى‏کردند، وى ضمن تالیف چندین کتاب، جانبدارى از حریم ولایت و نگهبانى دژ استوار امامت و فراخوانى شیعیان در ستیز با ستم مشغول بود.

اختناق فکرى و جلوگیرى از فعالیت هاى شیعیان به اندازه‏اى بود که شیعیان و سادات و علویان عصر امام کاظم(ع) به شیوه‏اى افشاگرانه روى آوردند و آن نوشتن مطالبى مبنى بر حقانیت اهل بیت(ع) و غاصب بودن خلفاى عباسى و نیز درج اندیشه‏هاى الهام گرفته از پرتو فروزان امام هفتم بود بدین گونه دیوارهاى سرزمین اسلامى با تابلوهاى رنگین، اعمال ننگین عباسیان را فاش مى‏ساخت ‏شاعران، گویندگان و روشنگران از این طریق مسؤولیت ‏حساس و نقش تاریخى خویش را ایفا مى‏کردند.

سرانجام حکومت فاسد عباسى که هراس عمیقى از امام در دل داشت و تمامى تلاش هاى فرهنگى سیاسى این عصر را در پرتو رهنمودهاى حکیمانه امام هفتم مى‏دانست و مشاهده مى‏کرد که عظمت و مهابت ‏شخصیت امام در بین مردم و درگیرى مستقیم و توام با صراحت او در برخورد با خلفا تشکیلات آنان را به مخاطره افکنده، در سال‏۱۸۳ هجرى امام را در سیاه ‏چال هاى بغداد در سن ۵۵ سالگى به شهادت رساند.

پى‏نوشت ها:

۱- کشف‏الغمه فى معرفه الائمه، على بن‏عیسى اربلى، ج‏۳، صص ۲ و۳، به نقل از کمال‏الدین.

۲- بحارالانوار، ج ۴۸، صص ۲ -۳٫
۳- اصول کافى، ج ۲، صص ۴۶۸ – ۴۷۰٫
۴- همان، ص ۴۷۵ / الغیبه، نعمانى، ص ۳۲۴٫
۵- رجال کشى، صص‏۲۳۹ – ۲۴۱ / حیاه الامام موسى بن ‏جعفر، ج ۱، صص ۴۱۸ – ۴۱۹٫
۶- الانوار البهیه، ص ۹۱٫
۷- الارشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۳۱٫
۸- حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، رسول جعفریان، ج ۲، صص‏۱۹ – ۲۰٫
۹- دورنمایى از زندگانى امام موسى بن‏جعفر(ع)، عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، ص ۱۲۲٫
۱۰- جامع الرواه، محمد بن‏على اردبیلى، ج ۲، صص‏۳۵۶ -۳۵۷ .
۱۱- فهرست ‏شیخ طوسى، ص ۲۶۵٫
۱۲- معجم رجال حدیث، ج ۱۴، ص ۳۰۱٫
۱۳- این واقعیت در رجال نجاشى، ص‏۲۲۹ و رجال کشى، ص ۵۹۱ آمده است.
۱۴- رجال کشى، ص‏۱۸۶٫
۱۵- راویان امام رضا(ع) در مسند الرضا، ص ۳۶۱٫
۱۶- همان، ص ۱۵٫
۱۷- منتهى الامال، ج ۲، ص‏۲۷۶٫
۱۸- رجال نجاشى، ص ۳۰۵ / رجال کشى، ص‏۲۶۹٫
۱۹- بحارالانوار، ج ۴۸، ص‏۶۷٫
۲۰- در مورد وى بنگرید به کتاب صفوان بن‏یحیى، شکوه ایمان، محمد اصغرى ‏نژاد.
۲۱- بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۳۵٫
۲۲- رجال نجاشى، ص ۲۵۵٫
۲۳- پیشواى آزاده، مهدى پیشوایى، ص ۵۵٫
۲۴- سرزمین وحى، سرچشمه تشیع،غلامرضا گلى ‏زواره ، صص ۱۲۰ – ۱۲۱٫
۲۵- مامقانى در تنقیح المقال، ج‏۳، باب یحیى وى را از یاران امام کاظم(ع) و رجال موثق دانسته است.
۲۶- ابى‏نصر بخارى در کتاب سرالسلسله العلویه وى را از فرزندان امام هفتم دانسته و وى را بلاعقب مى‏داند.

منبع:

مجلات، ماهنامه کوثر، شماره ۹
“غلامرضا گلى‏زواره”

در زندان هاى هارونى

از بارزترین نکات دردناک در زندگانى امام کاظم علیه السلام، زندانى شدن هاى مکرر و طولانى آن حضرت در عصر هارون الرشید است. آنچه مى‏خوانید، مطلبى در این باره است‏ که از کتاب « سیره رسول الله و اهل بیته‏» جلد دوم صفحه ۳۸۲ به بعد براى خوانندگان کوثر ترجمه شده است. کتاب یاد شده، کارى است گروهى از«موسسه البلاغ‏»، که از سوى معاونت فرهنگى «مجمع جهانى اهل بیت‏» منتشر شده ‏است.

هراس حکومت هارون

امام کاظم(ع) در شرایط دشوار حکومت عباسیان ‏مى‏زیست که دستگیرى و آزار هواداران اهل بیت، سیاست رایج ‏خلفا بود و طبیعى بود که آن حضرت نیز، از سوى هارون‏الرشید، دچار زندان و شکنجه گردد.

به گواهى تاریخ، امام موسى بن جعفر(ع) ، قربانى بیم و هراسى شد که هارون نسبت ‏به از دست دادن حکومت ‏خویش داشت، نیز قربانى سخن‏ چینى‏ها و گزارش هاى دروغ‏ بدخواهان و متملقان گردید.

به نقل برخى مورخان، سبب آمدن موسى بن جعفر(ع) به بغداد، آن بود که‏هارون‏الرشید مى‏خواست‏ خلافت را براى پسرش «محمد امین‏» استوار سازد.
در سال‏۱۷۹ به حج رفت و به همه نواحى فرمان صادر کرد و به همه فقیهان،عالمان، قاریان و امیران دستور داد که در موسم حج در مکه حضور یابند و خود، راه مدینه را در پیش گرفت.

از جمله کسانى که نسبت ‏به امام کاظم، سخن چینى مى‏کرد، یحیى بن خالد ( وزیرهارون) بود و این سعایت را از طریق جعفر بن محمد اشعث انجام مى‏داد. به هارون‏ گفت: من پیشتر از اخبار جعفر و مذهب او به تو مى‏گفتم و نمى‏پذیرفتى، اینک این ‏خبر را بشنو که:
هیچ مالى از هیچ جا به جعفر نمى‏رسد مگر آن که خمس آن را براى موسى بن جعفر(ع) مى‏فرستد.

هارون الرشید به سبب این گزارش، شبانه مامور فرستاد تا صحت گزارش را تحقیق ‏کند. وقتى دروغ بودن آن آشکار شد، اطمینان هارون به جعفر زیادتر شد، ولى یحیى ‏بن خالد پیوسته مى‏کوشید تا پاپوشى براى جعفر درست کند و او را ساقط کند و از این رهگذر، ضربه اصلى را به امام کاظم(ع) بزند. امام، حتى از سعایت و سخن‏ چینى ‏بستگان خویش نیز در امان نبود. یکى از برادرانش (محمد بن جعفر که زیدى مذهب‏ بود) روزى نزد هارون الرشید رفت و پس از سلام، گفت: فکر نمى‏کردم که روى زمین دو خلیفه باشد، تا آن که برادرم موسى بن جعفر را دیدم، که به حضورش مى‏آیند و به‏ عنوان خلیفه بر او سلام مى‏دهند.

به نقل یحیى بن خالد، هارون الرشید پیش از آن که امام کاظم(ع) را زندانى کند، در مدینه نزد قبر حضرت رسول(ص) رفت و خطاب به حضرت گفت: یا رسول الله! از تصمیمى که گرفته‏ام عذر مى‏خواهم! تصمیم گرفته‏ام موسى بن جعفر را زندانى کنم، چون مى‏ترسم میان امت تو جنگ افروزى کند و خون ها ریخته شود! فرداى آن روز، فضل ‏بن ربیع را براى دستگیرى امام فرستاد، و امام را در حالى که به نماز ایستاده ‏بود، دستگیر کرد و به زندان افکند.

شخصیت والاى امام کاظم(ع) ، چندان جاذبه ‏دار و والا بود که دشمنان را به وحشت‏ انداخته بود و با همه قدرت و امکاناتى که داشتند، در برابر عظمت او، احساس‏ کوچکى و ضعف مى‏کردند و جز زندانى کردن و محدود ساختن وى، راهى براى حفظ تاج و تخت‏ خویش نداشتند.

کیفیت دستگیرى امام نیز نشان این وحشت است. امام را دست‏ بسته از منزل خارج کردند و براى رد گم کردن، دو استر را کجاوه بستند که پوشیده ‏بود و همراه هر یک، گروهى از نظامیان بودند، یکى را به سوى کوفه و دیگرى را به ‏سمت ‏بصره روانه کردند، تا مردم نفهمند امام را کجا بردند.

امام در بصره

امام را پس از دستگیرى به بصره بردند و تحویل عیسى بن جعفر بن منصور دادند که آن زمان، والى بصره بود. امام کاظم(ع) مدت یک سال نزد او بود.

سپس عیسى به هارون‏الرشید نوشت: موسى بن جعفر را از من تحویل بگیر و به هر که ‏مى‏خواهى بسپار، وگرنه رهایش خواهم ساخت، در این مدت هر چه کوشیدم، سند و بهانه‏اى براى زندانى ساختنش نیافتم. حتى وقتى دعا مى‏کرد، به گوش ایستادم که ‏شاید بر ضد من یا خلیفه دعا و نفرین کند، اما آنچه شنیدم، فقط دعا براى خودش‏ بود که از خداوند، مغفرت و آمرزش مى‏طلبید.

هارون کسى را فرستاد تا امام را از او تحویل گرفت و به بغداد آورد و نزد فضل ‏بن ربیع زندانى کرد. مدت درازى امام نزد او محبوس بود. فضل، نامه‏اى نوشت و درخواست کرد که حضرت را تحویل گرفته به فضل بن یحیى بسپارد.

به هارون خبر رسید که امام در « رقه‏» در وضعیت مناسب و خوبى قرار دارد.
هارون خادم خود « مسرور» را به صورت پیک سریع به بغداد فرستاد تا از وضعیت‏ موسى بن جعفر، گزارش بیاورد. سپس نامه‏اى به « سندى بن شاهک‏» نوشت.
وقتى نتیجه گزارش همانگونه بود که به هارون گفته بودند، دستور داد که فضل بن یحیى را صد ضربه شلاق زدند.

مسرور، اوضاع را براى هارون نوشت، هارون الرشید هم دستور داد که امام را تحویل سندى بن شاهک بدهند.

رفتار امام کاظم (ع) در زندان

در دیدگاه امام کاظم، سراسر زمین مسجد و معبد و محراب وسیع پرستش و زمینه‏اى براى تسبیح و تقدیس خدا بود، چه در زندان چه ‏بیرون، چه در مدینه چه در بصره یا بغداد. هر چه حلقه حصار را بر او تنگ‏ ترمى‏کردند و سخت گیری ها بیشتر مى‏شد و محنت ها متراکم تر مى‏گشت، احساس قرب بیشتر به ‏خدا مى‏کرد و از« نماز» و « صبر»، کمک مى‏گرفت. امام، زندان را پرستشگاه‏ ساخته بود و از تنهایى زندان، خانه انس و الفت ‏با خدا پدید آورده بود.

روزها روزه مى‏گرفت و شب ها به نماز و مناجات مى‏ایستاد. به روایت ‏یکى از زندان بانانش، حضرت، خدا را حمد مى‏کرد که جایى مهیا و آسوده براى عبادت، نصیب وى‏ ساخته است.

احمد بن عبدالله از پدرش نقل مى‏کند: نزد فضل بن ربیع رفتم. وى بر پشت‏ بامى ‏نشسته بود. به من گفت: به داخل این اتاق نگاه کن چه مى‏بینى؟
گفتم: جامه‏اى بر روى زمین افتاده.
گفت: خوب بنگر. دقت کردم، گفتم:
مردى است در حال سجود. گفت: او را مى‏شناسى؟ او موسى بن جعفر است.
من شب و روز مراقب حال او هستم، همواره او را در همین حالت مى‏یابم.

پس از نماز صبح، تا طلوع خورشید تعقیبات مى‏خواند، سپس به سجده مى‏افتد تا اذان‏ ظهر. کسى را گماشته که وقت نماز را به او اطلاع دهد. وقتى هنگام نماز را به او خبر مى‏دهد، برخاسته، بدون آن که دوباره وضو بگیرد، به نماز مى‏پردازد و این حالت ‏اوست، تا غروب که افطار مى‏کند، تجدید وضو مى‏کند، سپس به سجده مى‏افتد و در دل‏ شب تا طلوع فجر نماز مى‏خواند.

در نقل دیگرى آمده است:
وقتى امام موسى را به فضل بن یحیى تحویل دادند، او را در یکى از اتاقهایش‏ محبوس ساخت و کسى را گماشت تا رفتار او کنترل کند. امام پیوسته به عبادت مشغول‏ بود. شب ها را با نماز و تلاوت قرآن و روزها را با روزه سپرى مى‏کرد و چهره از محراب بر نمى‏گرداند. فضل بن یحیى که حالات او را دید، او را مورد احترام قرار داد و بر او آسان گرفت.

امام همواره بر زندان بانان و جلادان هم تاثیر مى‏گذاشت. فرصت هاى زندان را به ‏دعا و مناجات و استغفار و ذکر و رکوع و سجود مى‏گذراند و این را منت و نعمت و موهبتى از سوى خداوند قلمداد مى‏کرد و سپاسگزار بود.

حکومت هارون نتوانست ‏با هیچ شیوه‏اى، اراده حضرت کاظم را در هم شکند و او را وادار سازد که براى رهایى از زندان، دست‏ به دامان حکام شود و اندکى در موضع و رفتار خویش، انعطاف و ضعف نشان دهد.

وقتى هارون احساس کرد که روحیه مقاوم حضرت در زندان بر دیگران هم تاثیر مى‏گذارد و به بیدارى آنان مى‏انجامد، از افزایش این حالت ‏بیدارى و آگاهى هراسان ‏شد و با وزیرش یحیى بن خالد برمکى مشورت کرد که با امام چه کند؟ او گفت: آزادش‏ کن.

هارون به این شرط حاضر شد از زندان آزادش کند که امام کاظم به گناه خویش‏ اعتراف کند و درخواست عفو از گذشته بنماید.

ولى امام، درخواست او را رد کرد و حاضر نشد در برابر هارون به گناه اعتراف‏ کند و پیغام داد که: « فردا که در پیشگاه خداوند حاضر خواهیم شد، روشن خواهد گشت که چه کسى تعدى و ستم کرده است!»

براى هارون‏الرشید، تنها راه باقى مانده، کشتن امام بود. فکر مى‏کرد مى‏تواند با قتل وى و پرده ‏پوشى بر این جنایت از عواقب ‏این ننگ برهد و از شورش و جهاد آگاهان جان سالم به در برد. در دوران زندانى ‏بودن، هارون این کار را به والى بصره، عیسى بن جعفر واگذاشت، ولى او عذر خواست‏ و این ماموریت را نپذیرفت.

به فضل بن ربیع سپرده شد، او هم تحت تاثیر شخصیت‏ حضرت قرار گرفت و از کشتن‏امام امتناع کرد و حاضر شد عواقب این تخلف و امتناع را نیز، هر چه که باشد، بپذیرد. فضل بن یحیى هم حاضر به کشتن امام کاظم نشد و به علت ‏خوشرفتارى با امام کاظم در مدتى که در اختیارش بود، طعم صد ضربه شلاق را چشید.

سندى بن شاهک، رئیس پلیس هارون در بغداد بود، بسیار خشن و سخت گیر و سنگدل و از جلادان و آدم ‏کشان بود. سندى حضرت را تحویل گرفت، و به زنجیر بست، بر او سخت گرفت و حتى امام را مورد توهین و ضرب و کتک قرار داد و در نهایت، امام را به شهادت رساند،

با خرماى زهرآلود، حضرت را مسموم کرد. پس از سه روز، روح پاک ‏امام، از جسد مطهرش پرگشود و امام در ۲۵ رجب سال‏۱۸۳ هجرى به خدا پیوست و آسمان بغداد، با غروب این خورشید فروزان، تیره گشت.

منبع:
مجله کوثر

کنیزک چی می‌خواست و چی شد!

قدوس قدوس سبحانک

جلوى آینه دور خودش چرخید. موهاى سیاه و بلندش هم چرخیدند. لپ‏هایش سرخ سرخ بود. عین انارهاى روى شاخه درخت. از توى آینه پنجره و درخت ‏انار پشت پنجره پیدا بود. لبخند کوچکى زد و به لب‏هایش خیره شد. درست عین شکوفه‏هاى قرمز و مایل به نارنجى انار بودند. شانه چوبى را انداخت ‏روى طاقچه، یقه لباسش را صاف و مرتب کرد و قبل از این که از جلوى آینه کنار برود دوباره از آن لبخندهایى که به قول خودش دل را مى‏برد، زد و زیر لب گفت:

«بهتر از این دیگر نمى‏شود، زودتر بروم ببینم هارون الرشید با من چکار دارد!» دستى به موهایش که روى پیشانى‏اش ریخته بود کشید و با یک حرکت تند و سریع‏ عقبشان زد و از اتاق آمد بیرون. سؤال‏هاى گوناگون به مغزش فشار مى‏آورد. چرا هارون گفت: بهترین لباسم را بپوشم؟ براى چه گفت: به بهترین شکل خودم را آرایش کنم؟

سعى کرد دیگر به این مسائل فکر نکند در عوض لب‏هایش را غنچه کرد و دوباره از آن لبخندهاى آرام زد.
شکوفه‏هاى کوچک انار هم از روى شاخه به او لبخند زدند.

زندانبان درِ سیاه و چوبى زندان را پشت ‏سر او بست. زندان تاریک و نمناک ‏بود. فقط از روزنه گرد سقف گنبدى شکل زندان نور کمرنگ و بى‏جانى به داخل ‏مى‏تابید. یکى از دست‏هایش را به دیوار گرفت. مواظب بود ناخن‏هاى بلندش به دیوار نخورد و خراشیده نشود.
دست ظریفش روى دیوار سیاه و چرک زندان از سفیدى مى‏درخشید.

سعى کرد آرام جلو برود. زمین زندان نمناک بود و کف دمپایى‏هاى زرد رنگ و سبکش ‏به زمین نمناک زندان مى‏چسبید.

خلخال‌هاى درشت و طلایى که به مچ پاهایش بسته بود، جرینگ جرینگ صدا مى‏کرد. با خودش گفت: زندانى هر که باشد حتما شیفته‏ام مى‏شود.

چشم‏هایش را باز و بسته کرد تا به تاریکى زندان عادت کند. با نگاهش دنبال زندانى گشت. زندانى درست گوشه زندان بود.

آرام آرام رفت طرفش. خلخال پاهایش جرینگ جرینگ صدا مى‏کرد.

“بل انتم بهدیتکم تفرحون.”

این شما هستید که به هدیه‌‏تان خوشحال هستید؛ مرا احتیاج به خدمت نیست‏ و نه امثال این خدمتگزاران. سر جایش میخکوب شد. پاهایش طاقت جلو رفتن نداشت.

این آیه را زندانى مى‏خواند: صدایش تا عمق روح کنیزک اثر کرد.
عجب صداى خوشى داشت. پاهاى کنیزک بى‏اختیار برگشت‏ سمت در زندان.

هیکل غلام سیاه خم شده بود رو به در چوبى زندان؛ اگر کسى یک دفعه او را مى‏دید فکر مى‏کرد از وسط تایش زده‏اند. یکى از چشم‏هایش را گذاشته بود روى سوراخ‏ گرد و کوچکى که بغل قفل در بود. مى‏خواست هر چه که مى‏بیند فورا به هارون گزارش ‏بدهد.

کنیزک را دوباره فرستاده بودند توى زندان، تا زندانى را وسوسه کند نمى‏دانست‏ چرا کنیزک به سمت زندانى نمى‏رود.
چشمش را از روى سوراخ برداشت.
قامت لاغر و درازش را صاف کرد. دستى به کمرش کشید و زیر لب با عصبانیت گفت: از بس تاریک است نمى‏شود چیزى دید.

چشم‏هایش را مالید و آرام تف کرد روى زمین و دوباره خم شد و چشمش را گذاشت روى ‏سوراخ. از آنچه دید خشکش زد، شاید خواب مى‏دید، اما نه، بیدار بود.

کنیزک به سجده افتاده بود. موهاى سیاه و بلندش که گویى با تاریکى زندان گره ‏خورده بود، پخش شده بود روى زمین. صورتش پیدا نبود موها صورتش را پوشانده ‏بودند. گریه مى‏کرد و مى‏گفت: قدوس، قدوس، سبحانک، سبحانک.

هارون نشسته بود روى تختش و آرام و قرار نداشت. با کف دستش مى‏زد روى ‏پیشانى‏اش و لب پایینى‏اش را تند و تند گاز مى‏گرفت. صدایش در تالار قصر پیچید: به ‏خدا قسم! او را سحر کرده است! آرى موسى بن ‏جعفر(علیهماالسلام) او را سحر کرده است. با صداى‏ بلند و خشمگین پرده‏هاى حریر و سبک که به دیوار و پنجره‏هاى گرد و بیضى شکل تالار آویزان بود، لرزید. غلام هم دست‏ به سینه ایستاده بود. آنقدر سر پا ایستاده بود که دوست داشت ‏برود یک جاى دنج و آرام، بنشیند و تکیه بدهد به دیوار.

داشت ‏به موسى بن‏ جعفر(علیهماالسلام) فکر مى‏کرد و تاثیرى که بر روى کنیزک گذاشته بود.

به کنیزک نگاه کرد که گوشه‏اى کنار کنیزان دیگر ایستاده بود.
داشت زیر لب چیزى زمزمه مى‏کرد.
حتما مى‏گفت: قدوس، قدوس، سبحانک، سبحانک. صداى فریاد هارون باز در تالار پیچید این بار، با کنیزک بود: بگو ببینم یک دفعه چه‏ات شد؟ او با تو چه کرد که به این‏ وضعیت افتادى؟ لب‏هاى کنیزک آرام آرام به هم مى‏خورد. همه چشم‏ها به لب‏هاى او گره ‏خورده بود. کنیزک نگاهش را در تالار گردانید: دیوارهاى سفید با حاشیه‏‌کاری‌هاى ‏بنفش و آبى، پنجره‏هاى چوبى مشبک که از پشت پرده‏هاى نازک پیدا بود، زمین سنگى و درخشان تالار همه و همه جلوى چشم‏هایش مى‏رقصیدند. در خیالش تالار قصر با آنچه که ‏او دیده بود، از زمین تا آسمان فرق مى‏کرد؛ اصلا قابل مقایسه نبود.

صداى هارون الرشید او را به خودش آورد: پس چرا ساکتى؟ کنیزک! زود باش! سریع!

هارون دستش را گذاشته بود روى سیب‏هاى سرخ و آبدارى که توى ظرف بلورین رو به ‏رویش ‏بود. حتما دلش مى‏خواست کلکشان را بکند، اما اشتهایش کور شده بود، بى‏صبرانه به ‏لب‏هاى کنیزک چشم دوخته بود.

کنیزک دیگر آن کنیزک قبلى نبود، از این رو به آن رو شده بود. دیگر چشم‏هاى ‏سیاه و درشتش را خمار نمى‏کرد و تند و تند مژه‏هاى بلند و تابدارش را به هم ‏نمى‏زد. کنیزک به حرف آمد:

من توى زندان کنار او بودم. مرتب جلوى او راه مى‏رفتم و به هر طریقى سعى‏ مى‏کردم توجه او را به خود جلب کنم اما او اصلا به من محل نمى‏گذاشت. انگار که ‏مرا نمى‏دید.

همه‏اش مشغول نماز بود. بعد از نماز هم دائما ذکر مى‏گفت: یک بار از او پرسیدم:

آقاى من! آیا نیازى دارى که من بتوانم آن را انجام دهم؟ گفت: نیازم به تو چیست؟

گفتم: مرا فرستاده‏اند که به حاجات شما رسیدگى کنم. یک دفعه با انگشتانش به ‏نقطه‏اى اشاره کرد و گفت: پس اینها براى کیست؟

کنیزک ایستاده بود کنار کنیزکان و غلامان دیگر و هر چه را برایش پیش آمده بود، براى هارون‏الرشید تعریف مى‏کرد: دوست داشت دوباره برود توى آن باغ بزرگ و پردرخت. همان باغى که زیر درخت‏هایش پر از گل لاله بود.

همان باغى که یک عالم درخت انار داشت و شکوفه‏هاى انار مثل ستاره مى‏درخشیدند.
یاد تخت‏هاى بزرگى افتاد که دور تا دور باغ چیده شده بود. روى تخت‏ها را با فرش‏هاى ابریشمى پوشانده بودند. کنیزکان خوش‏ اندام و خوش ‏قیافه‏اى در تکاپو بودند.
توى باغ غلامان و لباس‏هایشان از حریر سبز بود. حریر سبزى درست مثل برگ درخت انار، توى دستشان‏ هم ظرف‏هاى بلورینى بود از آب و خوراکى. کنیزک هر چه در خاطرش بود به زبان جارى ‏کرد.

پرده‏هاى دور تا دور تالار آرام آرام تکان مى‏خورد. دلش مى‏خواست‏ یکى از آن ‏کنیزکان سبزپوش را گیر بیاورد و از او آب بخواهد، دلش مى‏خواست توى زندان باشد و باز امام با انگشتانش به نقطه‏اى اشاره کند؛ اشک از چشمانش سرازیر شد و زیر لب گفت: قدوس سبحانک سبحانک.

منبع:
برداشت آزاد از کتاب مناقب آل ابى‏طالب، ج ۴، ص ‏۲۹۷٫

امام کاظم (ع)؛ حافظ اسلام

امام موسى بن جعفر(ع) همان راه و روشى را ادامه داد که امام صادق(ع) در روبرو شدن با اجتماع، بر محور عمل و برنامه ‏ریزى اتخاذ کرده بود.

محوراول:

برنامه ‏ریزى فکرى و آگاهى دادن عقیدتى و چاره‏ گرى در روبرو شدن با عقاید منحرف و انگیزه‏ها و وا پس گرائیهاى شعوبى و نژاد پرستى ‏و عقاید مختلف دینى.

از خطرنا کترین این تبلیغات زهر آگین، تبلیغ افکار الحادى و کفرآمیز بود که تزریق زهر آن با فعالیت و گسترش در دلهاى نوجوانان مسلمان سرازیر شده بود.

موضع امام موسى(ع) در برابر این تبلیغات، آن بود که با دلایل ‏استوار در برابر آن بایستد و با پوچى و بی مایگى آن به معارضه برخیزد و دورى ‏آن را از منطق و واقعیت توضیح دهد و عیوب آن را بازگوید تا آنجا که گروهى ‏انبوه از پیروان آن عقاید به اشتباه خود و فساد خط مشى اتخاذى خویش اعتراف ‏کردند و به این جهت جنبش امام درخشندگى یافت و قدرت علمى آن حرکت ‏منتشر گردید و به گوشها در رسید. چندان که گروهى بزرگ از مسلمانان پیروى ‏آن کردند و آن را پذیرفتند و این امر بر مسئولان حکومت گران آمد و با آنان با شدت و فشار و شکنجه رفتار کردند و در زمینه‏هاى عقیدتى آنان را از گفتگو باز داشتند و امام موسى(ع) ناچار شد به هشام(یکى از اصحاب خود) فرستاده‏اى گسیل دارد و او را هشدار دهد تا به علت ‏خطر هاى موجود از سخن ‏گفتن خود دارى کند و هشام تا مرگ مهدى خلیفه از سخن گفتن خود دارى کرد. (۱)

گروهى کثیر از بزرگان دانشمندان و راویان حدیث، از کسانى که در دانشگاه بزرگ امام صادق(ع) تحصیل می کردند، هنگام اقامت او در یثرب، پیرامون امام موسى(ع) گرد آمدند و ایشان با توانائى و نیروى بسیار، بر فقه ‏اسلامى، آراء و عقاید خردمندانه در فقه اسلامى ابراز کردند.

مجموعه‏هاى ‏بسیار از احکام اسلامى به او(ع) منسوب است که در باب حدیث و فقه تدوین ‏شده است و دانشمندان و راویان حدیث همواره با آن افاضات علمى، همدم ‏بودند و احادیث و گفتگوها و فتواهاى او را ثبت مى‏نمودند.

سید بن طاووس چنین روایت کرده است که یاران و نزدیکان امام(ع) در مجلس او حاضر می شدند و لوحه‏هاى آبنوس در آستین‏ها داشتند. هرگاه ‏او(ع) کلمه‏اى می گفت ‏یا در موردى فتوى می داد، به ثبت آن مبادرت می کردند. (۲)

آن دانشمندان همه انواع علوم را با توجه به گوناگونى و پهناورى آن از ایشان نقل کرده‏اند. کوششهاى علمى او همه مراکز اسلامى را فرا گرفته بود و دانشمندان نسلى پس از نسلى، پیشکشها و عطایاى علمى او را نقل کرده‏اند.

محور دوم:

نظارت مستقیم بر پایگاههاى توده‏اى و طرفداران و پیروان ‏خود و هماهنگى با آنها در پیش گرفتن مواضع سلبى و منفى در برابر حکومت، به منظور ناتوان کردن حکومت از نظر سیاسى و بریدن از آن و حرام کردن ‏تماس با آن و به محاکمه دادگسترى دولتى دعوى نبردن و شکایت نکردن، به منظور آماده کردن وسایل سقوط آن حکومت و نابود کردن آن از نظر سیاسى.

چیزى که امام(ع) را وا داشت تا چنین موضع استوارى داشته باشد، آن دگرگونى آشکار و گستردگى و انتشار پایگاههاى مردمى ایشان بود.
این مطلب با جنبش امام(ع) و با فعالیتهاى منفى او نسبت به حکومت منحرف‏ عباسیان، و فرا خواندن او در حرام دانستن یارى با حکومت در هر زمینه ‏از زمینه‏ها،هماهنگ شده بود. این موضع امام در گفتگوى وى با یکى ازاصحاب، (صفوان) آشکار میگردد:

– اى صفوان همه چیز تو پسندیده است جز یک چیز.
– فدایت ‏شوم،آن چیست؟

– کرایه دادن شترهایت به این ستمکار- یعنى هارون- به خدا سوگند آنها را از جهت تکبر و خودخواهى و یا شکار و سرگرمى ‏کرایه نداده‏ام، بلکه براى این راه- راه مکه- کرایه داده‏ام و خود همراهى ‏با شتران را بر عهده نمی گیرم بلکه غلامان خود را با آنان مى‏فرستم.

پس امام(ع) او را گفت:
– اى صفوان آیا کرایه‏ات بر عهده آنان است؟
– آرى فدایت گردم.
– آیا دوست می دارى زنده بمانند تا کرایه تو را بپردازند؟
– آرى.
– پس فرمود: هر کس بقاى آنان را دوست داشته باشد از آنان است ‏و هر کس از آنان باشد وارد آتش گردد.

امام نارضایى و خشم خود را از حکومت هارون، پیاپى ابراز مى‏فرمود و همکارى با آنان را در هر صورت و شکل که باشد حرام می دانست و اعتماد و تکیه بر آنان را منع می کرد و با این سخن که فرمود:

«به آنان که ستمکارند تکیه مکنید که گرفتار دوزخ می گردید»، مردم را از تماس با ستمکاران باز می داشت و تمایل به آنان را بر مسلمانان حرام کرد و ترک کردن آنان را ضرورى دانست. حتى اگر تماس با آنان به علت بعضى ‏مصلحتهاى شخصى بود.
یاران خویش را از شرکت کردن در سلک حکومت هارون یا پذیرفتن‏ هر گونه مسئولیت و وظیفه دولتى بر حذر می داشت و به زیاد بن ابى اسلمه ‏فرمود:
«اى زیاد،اگر از پرتگاهى بلند فرو افتم و پاره پاره گردم بیشتر دوست ‏می دارم تا براى آنان کارى انجام دهم و یا بر بساط کسى از آنان پاى ‏گذارم. (۳)»

اما امام(ع)، على بن یقطین یکى از بزرگ یاران خویش را از این فرمان ‏استثناء کرد و اجازت داد تا منصب وزارت را در روزگار هارون عهده ‏دارگردد و پیش از او، منصب زمامدارى را در ایام مهدى بپذیرد، (۴)

او نزد امام ‏موسى(ع) رفت و از او اجازه خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترک ‏کند. اما امام(ع) او را از این کار باز داشت. و او را گفت‏«چنین مکن، ما به تو آموخته شده‏ایم و برادران تو به سبب تو عزت دارند و به تو افتخار می کنند.

شاید به یارى خدا بتوانى شکسته‏اى را درمان کنى و دست بینوائى را بگیرى ‏یا به دست تو مخالفان خدا درهم شکنند. اى على، کفاره و تاوان شما، خوبى ‏کردن به برادرانتان است. یک مورد را براى من تضمین کن، سه مورد را برایت تضمین می کنم. نزد من ضامن شو که هر یک از دوستان ما را دیدى نیاز او را برآورى و او را گرامى دارى و من ضامن می شوم که هرگز سقف زندانى ‏به تو سایه نیفکند و دم هیچ شمشیر به تو نرسد و هرگز فقر به سراى تو پاى ‏نگذارد.

اى على،هر کس مؤمنى را شاد سازد، اول خداى را و دوم پیامبر را و درمرحله سوم ما را شاد کرده است. ۵)»

محور سوم:

موضع آشکار و صریح در احتجاج با کسی که زمامدار حکومت ‏بود به این که آن ‏حق اوست نه دیگرى و بر همه مسلمانان در احراز این‏ مقام برترى دارد.

مناظره ایشان(ع) با هارون الرشید در مرقد نبى اکرم(ص) و در برابر توده‏اى ‏عظیم از اشراف و فرماندهان ارتش و کارمندان عالی رتبه دولت اتفاق افتاد.

هارون روى به ضریح مقدس رسول اکرم(ص) نمود و چنین سلام گفت:
“درود بر تو اى پسر عم‏” و از نسبت ‏خود با نبى اکرم مفتخر بود. چه او به ‏سبب نزدیکى با رسول اکرم(ص) به مقام خلافت نائل آمده بود. آنگاه امام ‏که حاضر بود، بر نبى اکرم درود فرستاد و گفت:«سلام بر تو باد اى پدر.»

هارون خرد خویش از دست بداد و ناراحتى او را فرا گرفت. زیرا امام(ع) در آن فخر و مجد بر او پیشى گرفته بود.

پس با آهنگى لبریز از کینه و خشم‏ به او گفت:«چرا گفتى که تو از ما به رسول الله(ص) نزدیکترى؟ و امام‏ پاسخى تند به او داد و فرمود: اگر رسول اکرم زنده می شد و از تو دخترت را خواستگارى مى‏فرمود، آیا او را اجابت می کردى؟ هارون گفت: سبحان الله ‏و به این کار بر عرب و عجم فخر می کردم.

امام گفت: اما او دختر مرا خواستگارى نمی کرد و من دختر به او نمی دادم زیرا او پدر ما است نه پدر شما. و به این علت ما به او نزدیکتریم. (۶)»

هارون که این دلیل او را از پاى درآورد، به منطق ناتوانان پناه برد و به دستگیرى امام(ع) فرمان داد و او را زندانى کرد. (۷)

موضع امام(ع) در برابر هارون، آشکار و روشن بود. امام(ع) در یکى‏ از کاخهاى استوار و زیباى هارون که مانند آن در بغداد و جاى دیگر نبود، وارد شد. هارون سرمست از قدرت گفت: این سرا چون است؟

امام بى واهمه و اعتنا از قدرت و جبروت او گفت: این سراى فاسقان ‏است. خداى تعالى فرماید:

” ساصرف عن ایاتى الذین یتکبرون فى الارض بغیرالحق و ان یروا کل آیه ‏لا یومنوا بها و ان یروا سبیل الرشد لا یتخذوه سبیلا و ان یروا سبیل الغى ‏یتخذوه سبیلا…”؛

به زودی کسانى را که در زمین، به ناحق تکبر می ورزند، از آیاتم روی گردان سازم – به طوری که- اگر هر نشانه ای را – از قدرت من- بنگرند، بدان ایمان نیاورند، و اگر راه صواب را ببینند آن را برنگزینند، و اگر راه گمراهی را ببینند آن را راه خود قرار دهند… . (اعراف/۱۴۶)

هارون از خشم لرزید و موجى از تشویش او را فرا گرفت. آنگاه به ‏امام گفت: خانه از آن کیست؟
– این سرا، شیعه ما را مجال است و دیگران را فتنه.
– چرا صاحبخانه آن را باز پس نمی گیرد؟
– خانه را آباد از او گرفتند و تا آباد نگردد آن را پس نمى‏گیرد.
شیعیان تو کجایند؟ و در اینجا امام(ع) سخن حق تعالى را قرائت کرد:

“لم یکن الذین کفروا من اهل الکتاب والمشرکین منفکین حتى تاتیهم البینه.”(بینه/۱)؛

کافران از اهل کتاب و مشرکان، دست بردار نبودند تا دلیلی آشکار برایشان آید.
هارون را خشم فرا گرفت و گفت آیا ما کافرانیم؟

– نه، اما چنان که خداى تعالى فرماید:

“الم ترالی الذین بدلوا نعمه الله کفرا و احلوا قومهم دار البوار.”(ابراهیم/۲۸)؛

آیا به کسانی که – شکر- نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای هلاکت در آوردند ننگریستی؟

و این چنین امام آشکار کرد که هارون منصب خلافت را غصب کرده و سلطنت و حکومت را، دزدیده است. این مطلب خشم هارون را بر او(ع) بر انگیخت و به هنگامى که شنید امام او را به مبارزه مى‏طلبد و در موضعى است ‏که در آن نرمش نیست، در سخن خود با امام(ع) به خشونت پرداخت. (۸)

و در هنگامى دیگر، وقتى هارون از امام(ع) راجع به فدک پرسید تا آن را به او باز پس دهد، امام(ع) از باز پس گرفتن خوددارى فرمود مگر این که ‏حدود آن را نیز باز پس دهند.
رشید پرسید: حدود آن چیست؟
امام(ع) گفت:اگر حدود آن را بگویم آن را پس نخواهى داد.
هارون پاى فشرد تا حدود آن را براى او معلوم دارد و امام(ع) جز آن که ‏مرزهاى فدک را تعیین کند چاره‏اى ندید و گفت:

«مرز نخستین عدن است‏» وقتى هارون این سخن را شنید چهره‏اش ‏برافروخت. امام(ع) همچنان به سخن ادامه داد:«مرز دوم سمرقند» رنگ‏ هارون به تیرگى گرایید و خشمى بیکران او را فرا گرفت. اما امام(ع) گفتار خود را پى گرفت و فرمود:«مرز سوم آفریقا» رنگ هارون سیاه شد و با آوائى که خشم از آن مى‏بارید گفت:«هیه‏» و امام، حد آخر را بیان فرمود و گفت:«از ساحل دریا تا ارمنستان‏».

رشید خویشتن دارى از دست بداد و گفت: آن وقت براى ما چیزى باقى نمى‏ماند.
امام فرمود:«می دانستم که تو آن را باز پس نخواهى داد.» (۹).

محور چهارم:

بیدار کردن وجدان انقلابى امت از راه تشویق آنان براى ‏شورش و مبارزه. شورش و مبارزه را علویان به کار گرفتند تا وجدان اسلامى ‏و اراده اسلامى را از سقوط در برابر حکام منحرف نگاهدارند. پیشوایان(ع) از متعهدان با وفاى آن کار پشتیبانى می کردند.

هنگامی که حسین بن على بن حسن- صاحب واقعه فخ- (۱۰)بر آن شد تا علیه ‏اوضاع فاسدى که با هر کس که شیعه و علوى و طرفدار امام بود، توهین وشکنجه‏هاى شدید اعمال مى‏کرد، شورش کند، نزد امام موسى(ع) رفت و از او در باب قیام خود مشورت کرد. امام روى به او کرد و گفت:

«تو به قتل ‏می رسى،از رفتن صرفنظر کن. مردم فاسقند و به ظاهر ایمان دارند و در دل نفاق ‏و شرک مى‏ورزند،انا لله و انا الیه راجعون. خداى شما را از پیروان خود به شمار آورد.»

هنگامی که امام کاظم(ع) واقعه قتل حسین را شنید بر او گریست وسجایاى او را بیان کرد و بر او نالید که:

«انا لله و انا الیه راجعون.

به خدا سوگند، مسلمانى صالح و روزه ‏گیر و قدرتمند که امر به معروف و نهى ازمنکر می کرد و خانواده‏اش مانند نداشت، درگذشت (۱۱)

وقتى هادی عباسی از دست علویان به ستوه آمد، آنان را به مرگ و نابودى بیم داد و امام موسى(ع) را به یاد آورد و گفت:

“به خدا سوگند حسین جز به فرمان او خروج نکرد و جز از مهر او ازچیزى پیروى نمی کرد. چه، او در میان اهل این خاندان عهده ‏دار کار دین است.” (۱۲)
پس اصحاب او خروشان نزد امام شتافتند و از امام خواستند که پنهان شود تا از شر آن کافر سرکش رها گردد.

امام(ع) لبخند زد و به قول کعب بن مالک شاعر تمثل فرمود:
” برخی را گمان چنین است که بر پروردگار خویش پیروز مى‏گردند. اما به زودى مغلوب خواهند شد.

پى ‏نوشت ها:
۱- رجال کشى ص ۱۷۲٫
۲- انوار البهیه ص ۹۱٫
۳- مکاسب شیخ انصارى.
۴- جهش یارى.
۵- مکاسب شیخ انصارى.
۶- اخبارالدول ص ۱۱۳٫
۷- تذکره الخواص ۳۵۹٫
۸ و۹- مناقب،ج ۲، ص ۳۸۱٫
۱۰- «فخ‏» نام محلى است در یک فرسنگى مکه و فاجعه‏اى عظیم در آنجا روى داد که ‏پس از واقعه کربلا، آن را از حیث فجیع بودن بی مانند دانسته‏اند.
حسین بن على بن حسن بن حسن بن على بن ابیطالب(ع) که در تاریخ، معروف به‏ حسین بن على شهید فخ مى‏باشد، با سیصد نفر از علویان و طرفداران خاندان عصمت‏ و طهارت علیه خلیفه خروج کردند و از مدینه به سوى مکه به راه افتادند. در وادى‏«فخ‏» با گروهى کثیر از عباسیان که مجهز و مسلح بودند برخورد نمودند. جنگ‏ سختى در گرفت. علویان و بنى الحسن شکست‏خوردند و بیش از صد نفرشان را سربریدند شهادت حسن در خلافت موسى هادى عباسى روى داد به تاریخ ۸ ذیحجه الحرام ‏سال ۱۹۶ هجرى.
حضرت امام جواد(ع) فرمود براى ما اهل بیت پس از واقعه کربلا واقعه‏اى سهمگینتراز واقعه فخ روى نداده است. حسن بن على و پدرانش از تاریخ سازان بوده و هر یک را داستانى مفصل است. حسن ‏دوم را به نام حسن مثنى و حسن سوم را حسن مثلث نامیده‏اند.(اقتباس از مروج الذهب ‏و منتهى الامال)
۱۱- مقاتل ص ۴۵۳٫ ۱۲- بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۲۷۸٫

همچنین ببینید

معرفی کتاب من زنده ام

انتشار به مناسبت سالروز بارگشت آزادگان به میهن وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها ...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *