خانه / پرونده ها / داستان / این ماجرا واقعی است؛مادربزرگ من و کشف حجاب!

این ماجرا واقعی است؛مادربزرگ من و کشف حجاب!

آن روزها اگر کسی به اسب شاه یابو می گفت روزگارش سیاه بود چه برسد به این که در مراسم رسمی کسی خلاف چارچوبهای تعریف شده عمل کند.

75

این ماجرا واقعی است

مادر بزرگم تعریف می کرد :

 مدتی از ترس ماموران کشف حجاب حمام نرفتم ولی یک روز از اداره به شوهرم گفتند که قرار است مراسم کشف حجاب با جشن مفصلی در اداره ثبت شهر یزد برگزار شود. آقای رییس هم همه کارکنان را با خانواده_ که صد البته باید با مد جدید بیایند _ ملاقات خواهدکرد و چون جشن به دستور رضاخان می باشد، عدم اطاعت موجب هزینه سنگینی است (اخراج، زندان و…).

آن روزها اگر کسی به اسب شاه یابو  می گفت روزگارش سیاه بود چه برسد  به این که در مراسم رسمی کسی خلاف چارچوبهای تعریف شده عمل کند.

البته پدربزرگ هم حاضر نبود ناموسش را جلوی انظار بیاورد مخصوصاً این که او داماد یکی از علمای منطقه خودش بود. مادر بزرگ هم اگر کشته می شد، نمی آمد. این موضوع آنهارا به فکر فرو برد و به شدت دنبال راه حل می گشتند.

پدر بزرگ گفت :« هرچه بادا باد! » و بدون مادر بزرگ راهی مراسم شد. بیشتر کارکنان با خانواده آمده بودند، روی صندلی ها نشسته و مشغول سورچرانی و … بودند. پدربزرگ تنها راه چاره را حرکت در اطراف مدعوین و خدمتگزاری آنها دید و سعی کرد دور و برِ رییس آفتابی نشود.

ناگهان بدون اینکه متوجه باشد دید که آقای رییس جلوی روی او ایستاده است!

آقای رییس گفت:« آقای احمدیان! اون خانمی که اونجاست،خانم  شماست؟» گفت:« بله قربان!»

یادم رفت بگویم زمانی که پدربزرگ از خانه بیرون می رفت، مادر بزرگ به او گفت: «اصلا نگران نباش! من آیه “وجعلنا…” ۱می خونم و چشم اونها کور میشه.»

خدا را شکر همه چیز به خیر گذشت. قربون بزرگی خدا برم؛ پدربزرگ این را گفت و از اداره ثبت خارج شد.

————————————————————————

۱-      ” وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ “- سوره مبارکه یس-آیه۹

همچنین ببینید

والله روسری خود را برنمی دارم!!!

یک روز جلوی در موسسه در نیویورک دختر خانم جوانی جلوی من را گرفت و ...

2 نظر

  1. سلام مطلب مادربزرگ و کشف حجاب را درست متوجه نششدم که مادر بزرگ شما آخر در آنجا حضور داشت یا نا کمی بیشتر توضیح دهید، ترجیحاً سریع به ایمیل داده شده پاسخگو دهید. با تشکر

    • مجتبی خواجه رحیمی

      سلام
      نه طبیعتا مادربزرگ به این مراسم نیامده بود ولی به لطف خدا و اخلاصی که مادربزرگ در خواندن آیه «وجعلنا…» داشت، رئیس گمان کرد یکی از زنان حاضر، مادربزرگ داستان ماست(والبته این داستان، واقعی است)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.